X
تبلیغات
دوستت دارم و این تمام من است

دوستت دارم و این تمام من است

خدا - حسین - فرزانه

خدایا شکرت

اول دفتر بنام ایزد دانا

صانع و پروردگار حی و توانا

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا را نصیب.. ماهی دریا

قسمت خود می خورند منعم و درویش

روزی خود می برند پشه و عنقا

حاجت موری به علم غیب بداند

در بن چاهی به زیر صخره صما

جانور از نطفه می کند شکر از نی

برگ تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

شربت نوش آفرید از مگس نحل

نحل تناور کند ز دانه خرما

از همگان بی نیاز و بر همه مشفق

از همه عالم نهان و بر همه پیدا

پرتو نور سرادقات جلالش

از عظمت ماورای فکر دانا

خود نه زبان در دهان عارف مدهوش

حمد و ثنا می کند که موی بر اعضا

هر که نداند سپاس نعمت امروز

حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

بار خدایا مهیمنی و مدبر

وز همه عیبی منزهی و مبرا

ما نتوانیم حق حمد تو گفتن

با همه کروبیان عالم بالا

سعدی از آنجا که فهم اوست سخن گفت

ورنه کمال تو وهم کی رسد آنجا

خدایا شکرت بخاطر عشقی که که بهم دادی و ازت میخوام همیشه ازش مواظبت کنی و قلبم رو عاشق تر و عاشق تر کنی و مارو واسه همیشه به هم برسونی که در کنار همه خوشبخت ترین باشیم

ماه رمضونم از راه رسید ماهی که خدا میخواد تعلقات دنیویمون رو کمتر کنیم و بیشتر از پیش به او و خواسته هاش توجه کنیم که اینجا سرای همیشگی نیست. دعا میکنم همیشه دلامون پاک و پاک بمونه و همه به خواسته ها و نیازهای خوبشون برسن.

عشقم ! فرزان جوونم  وقتی با اون دل پاکُ و دستهای مهربونت سر سفره ی افطار دعا میکنی هیچوقت منو فراموش نکن که خدا دعای تورو زودتر از همه برآورده میکنه. معصومیتی که در وجود تو نهفته شده همیشه وجودم رو لرزونده و همیشه همه وقت من عاشق پاکی و وجود معصوم تو بودم و هستم... روزهای خوبی در انتظارمونه ایمان دارم و همه وقت ته دلم دعا میکنم که خدا هیچوقت مارو تنها نزاره و همیشه پیش قلبهامون بمونه و راه درست رو نشونمون بده

عزیزم یه دنیا ممنون که امروز هم مث بقیه روزها با حرفات و با صدات دلم رو آروم کردی و مث همیشه خستگی کار و روزها رو ازم گرفتی تو که پیشمی هیچ چی آره هیچ چی نمیتونه منو خسته کنه و من قویترینم  

از بابات دیروز هم ممنون گلم که باز زنگ زدی و اومدم دنبالت و وقت برگشتن از کوه خودم رسوندمت خیلی گرم بود  آفتاب هم اون گل ِ روت رو سرخش کرده بود بمیرم برات  نازتر شده بودی  و خسته  یه چند دوری با هم زدیم و رسوندمت خونه کلی هم شوخی و خنده کردیم. عصریش هم کلی نگرانت بودم اونهمه خسته ی کوه بودی اونوقت نذاشته بودن خونه بمونی  و همراه خونواده رفته بودین گردش هم سردرد گرفته بودی هم لالات می اومد  منم پیش خونواده بودم همش ولی دلم پیشت بود و خدا خدا میکردم زود برگردین

دیشب هم خواب روز عقدکنونمون رو دیدم  چقدر ماه شده بودی و دفعه سوم بعله رو گفتی  و بعد  و... مراسم خیلی خستت کرده بود شب رو برده بودمت خونه خودمون و اونجا خوابیده بودی سر صبحیش دلم نمی اومد بیدارت کنم و وقتی خودت بیدار شدی و داشتی چشمهای نازت رو می مالیدی گرفتم پیش همه بغلت کردم و بوسیدمت و گفتم صبحت بخیر عزیزم...

ساعت زنگ زد و از خواب پریدم  لعنت به این ساعت تورو خدا ببین چه وقتی زنگ زد هاااااااااااا   

عشقم به امید روزهای با هم بودنمون این روزها رو می گذرونم من عاشق کنارت بودن هستم  عاشق تو که واقعا همیشه از کنارت بودن و از حرفهات و از نکته سنجی هات و از درک و کمالت نهایت لذت رو بردم... بخاطر عشق پاکی که بهم هدیه کردی ممنون عزیزم نهایت سعی ام رو میکنم که ازش مواظبت کنم

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و آن 

 دوست داشتن هست...

دوستت دارم فرزانم

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 22:32  توسط حسین   | 

دیوونه ی دیوونه

عشق تو ، یعنی
نه شبت چون شب و
نه روزت چون روز
چیزی فراتر از این دایره تکراری

عشقم سلام 

دیدن چشات ، دیدن اون روی ماهت اون هم سر صبحی نمیدونی چه کیف ناگفتنی واسه روح و دلم داره  

خوشگل ی خوشگل هم شده بودی  این شیطونه هم که همش بغل گوشم داره وز وز میکنه  میگه بگیر محکم بغلش کن نترس  بعدش یکی که نه هزار تا اونم یه ساعت نه هزار روز بوسش کن  حالا ببینم چیکار میکنم گوش میکنم حرفشو یا نه گوش میکنم گوش نمیکنم گوش میکنم گوش نمیکنم  حالا ببینیم چی در میاد

فدات شم ممنون که امروز جمعه سر صبحی که قرار بود با دوستت الینا برین کوه  گفتی خودم اومدم تا اون پای کوه رسوندمت  داشتین می رفتین عینالی منم خب دیگه خیلی دلم میخواست پیشت باشم  و دستت رو بگیرم با هم بریم اون بالا  جماعت رو هم که دیدم دارن میرن کلی ذوق کردم   واسه کوهنوردی ولی عشقم میدونم که امکان داشت کسی مارو با هم ببینه و ... حالا صبر کن عوض این روزها رو در میارم  وقتی با هم شدیم اونقدر سر صبحی از خواب ناز بلندت میکنم  می برمت کوه و با هم دیگه می گردیم که همه این عقده هام خالی شه  ولی میدونم خب هر چی باشه و هر چقدر هم که باهات باشم تو اونقدر وسیعی اونقدر تو دل مهربونت جاهای قشنگ و ناشناخته داری که من هیچوقت ازت سیر نمیشم  هر چقدر هم بخونمت هیچوقت تموم نمیشی هر رزو هم که میگذره بیشتر میدونم که بهتر از اونی بودی که من تصورش رو داشتم

الان اون بالاها هستی زنگ هم که زدم رسیدین بالای کوه خیلی دوست دارم بهت خوش گذشته باشه  و باعث بشه روحیه ات عوض بشه و خستگی و یکنواختی این چند روز از تنت بدر شه و کلی غم و غصه که این چند روز تو دلت بود از دلت بره و شادِ شاد باشی  که منم همیشه شاد بودنت رو میخوام و نمیخوام که اون دل سرخ و قشنگت غمگین شه میخوام همش خنده رو لبات باشه منم بگیرم با همه ی احساسم بوسشون کنم

حالا حتما مث دیشبی که تو اس ام اس گفتی میخوای بگی که این بوسه ها کار دستت میده  قربونت برم عشق خیلی وقته کار دستم داده  دیوونه ی دیوونت شدم  از این دیوونگی هم دارم لذت می برم و خوشحالم که تو اینهمه لذت ناگفتنی و پاکُ  تو وجودم همش داری می ریزی و باز همش داری میریزی

الانم منتظرم که نزدیکی های ظهر بشه خودم بیام دنبالت برسونمت و غرق نگات شم  اصلا شاید گرفتم خوردمت اینجا که الان دارم می نویسم و نیستی خیلی به خودم روحیه میدم و میگم محکم بگیر بخورشولی پیشت که میرسم می بینی مودبانه تر از همیشه تنها دستهای نازت رو می تونم بگیرم و ببوسم حالا چه شب و روزهایی که برنامه ریختم کلی با این دستات کار دارم...

داشتم یادم می رفت هاااااااااااا  الان یادم افتاد بابت همین دو سه روز پیش یعنی سه شنبه هم ممنون عشقم که بعد ِ ظهریش باهام بودی و رفتیم چند تا دور زدیم از طرفای پاسداران گرفته تا ائل گلی و ... اولین باری هم بود که همدیگر رو می بردیم کلینیک من که گلوم چرک کرده بود تو هم حساسیت پیدا کرده بودیو ذکام میشدی همش بمیرم واسه کوچولوم که سر میخوره اون بینی نازش رو میکشه... دوتایی هم که پیش دکتر رفتیم اولش منو معاینه کرد بعد هم تورو خب دیگه شکلک در میاری میخوای منو بخندونی بزار بهت برسم میدونم چیکارت کنم... حالا خدا رو شکر که امروز صبح هم که رسوندمت کوه حالت خوب و بهتر بود من که میدونم ما هر وقت کنار همیم هم خوبیم هم شاد و خندون یه چند روزی که از هم دور میفتیم هم تو اندوهات بیشتر میشه زود زود حالت بد میشه هم من

من میخوامت من میخوامت عشق قشنگم

مواظب سلامتیت باش. یه دنیا ممنون بخاطر این وبلاگ شکلکها که اینهمه با دقت و به بهترین نحو درستشون کردیهیشکی نمیتونه تو نت یه مجموعه زیبا مث همین مجموعه که درستش کردی رو پیدا کنه  واقعا دستهای گلت درد نکنه من که کف کردم ... خیلی خیلی دوستت دارم همین جا میخوام بگیرم بخورمت نمیدونم چیکارت کنم آخه

خیلی دوست داشتنی هستی فرزان جووووووووونم

  

       

نگاه کن که غم درون دیده ام ، چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سر کشم ، اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد ، مرا به اوج می برد ، مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود


تو آمدی زدورها و دورها ، زسرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی ، زعاج ها ، زابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ، ببر به شعرهاو شورها


به راه پر ستاره می کشانیم ، فراتر از ستاره ها می نشانیم
نگاه کن من از ستاره سوختم ، لبالب از ستاره گان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ، ستاره چین برکه های شب شدم


چه دور بود بیش از این زمین ما ، به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد ، صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجارسیده ام ، به کهکشان به بیکران به جاودان  


کنون که آمدیم تا به اوج ها ، مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بشوی با شراب موج ها ، مرا بپیچ در حریر بوسه ها
مرا بخواه در شبان دیر پا ، مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدامکن


نگاه کن که موم شب به راه ما ، چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من ، به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود ، به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 10:1  توسط حسین   | 

مواظب خودت باش عزیزم.. نگرانتم

امروز هم عشقم اینجوری بود  هم خودم  خودم که گلوم فکر کنم نوشیدنی سرد زیاد خوردم چرک کرده حالا چیزی نیست زود خوب میشه فرزان جوونم هم که یه دنیا قربونش شم تب کرده بود 15_6_26.gif و از سر صبحی زیاد حالش خوب نبود دیشبی هم که همسایه پایینیشون نصف شبی کلی سر و صدا راه انداخته بودن عزیزم نتونسته بود خوب و راحت بخوابه اینجورا آدما رو بایستی فرهنگ آپارتمان نشینی رو یادشون داد که آپارتمان طویله نیست که هر غلطی خواستن بکنن کلی ناراحت بودم که این سر و صدا نذاشته بود گلم بخوابه اگه اون همسایشونو می دیدم می دونستم که چهجوری حالشو بگیرم آدم شه

 خیلی نگران عزیزم هستم اصلا هم که از صبحی هیچی نخورده الان چند لحظه پیش هم که تلفنی با هم حرف می زدیم با این اوضاع و احوال هم قرار بود شام درست کنه بهم قول داد که حتما یه چیزی واسه شام میخوره تا گشنه نباشه حالا یه دنیا خوشحال شدم که اس ام اس داد و گفت دو لیوان شیر خورده منم میرم بخورم

عشقم از صمیم قلبم دوستت دارم

حرفات و مرور خاطرات دوران کودکیهامون پشت گوشی تلفن کلی دلمو آروم کرد پس اون اولین بار که می رفتی مدرسه گریه نکردی که هیچ... بقیه رو هم که گریه می کردن بهشون می گفتی گریه نکنین که اینجا از خونه بهتره فدای شیطونیات و زرنگی هات بشم که میدونم از اون اولش زرنگترینی فرزان جوونم یه دنیا استعداد داری که هیشکی نداره خیلی دلم میخواد بیشتر درباره این استعدادهات بحرفیم و از اونها به نحو خوب استفاده کنی...  

مواظب خودت و سلامتیت باش عشقم که تا خوب نشی همش ته دلم غصه دارم

به نفس هات نیاز دارم هااااااااا.. نباشی میمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 20:59  توسط حسین   | 

دو سیب

سلام به عزیزترینم که همیشه به بودنش نیازمندم 

بعد از اونهمه کار شرکت و گرفتاری دیروز و امروز صبح  که کلی عزیزم هم نگرانم بود و همش ازم خبر می گرفت و بهم روحیه میداد آخرش دیگه امروز سر ظهری گفتم همه چی تعطیل  قرار بود عشقم رو ببینم و ساعت حدود یک بود که رفتم دنبالش کلی ته دلم خوشحال بودم مث همیشه وای که چقدر گلم امروز بیشتر از همه ی وقتها هم مهربونتر بود هم خوشگل تر رفتیم طرفهای ولیعصر دور زدیم بعدش هم رفتیم بازار رشدیه  یه کیف خیلی خوشگل که ایمو هم بود دیروز گرفته بود که زرد رنگ بود با یه عکس خوشگل ایمو روش که خیلی به عزیزم می اومد برش داشته بود  شلوار نوش هم که دیگه هیچ کشت منو مبارکت باشه عزیزترینم خیلی قشنگ بود انتخابت  منم بدی بپوشم هااا نگی بهت نمیاد خودم یه کاریش میکنم

عشقم یه عطر خیلی خوشبو انتخاب کرد که اکسیژن بود هم خودش زد هم به من  حرف نداشت ممنون فرزان جووونم از طبقه ی بالای رشدیه هم سی دی جدید بنیامین رو گرفتیم آوردیم گذاشتیم ماشین و ........ ترکوندیم Happy Dance حالا باند های ماشین زیاد هم ضعیف نیست ولی بقول عشقم جواب نمیده   باید یکی دو تا دیگه هم ببندم که کلی اینجور وقتها سر و صدا راه بندازیم  جو هم که می گیره منو  میخوام بپرم وسط بزن و بکوب بغلش کنم میگم به خودم یه خورده جنبه داشته باش  خب دیگه دله دیگه من چیکار کنم تحملش کمه

اومدیم رفتیم فلکه دانشگاه که دوست دختر عزیزم اومد با دوست پسرش... اینا هم با اینکه از قبل همدیگرو یکم می شناختن ولی تازه با هم دوست شده بودن و قرار بود که دوست پسرش یه سور بده که رفتیم کافی شاپ وحید.... حالا با اوضاعی هم که من از این دو تا دیدیم فکر کنم اولین و آخرین قرارشون بود کنار عشقم نشسته بودم که جوجوم کلی بهم محبت و مهربونی کرد سالاد رو با هم خوردیم ناهار هم جوجه کباب خوردیم که خوشمزه بود عشقم هم که یه لقمه واسم گرفت از همه چی خوشمزه تر بود  دستش تو دستم یه خورده با هم حرف زدیم بعد بلند شدیم اومدیم. از نمایشگا که می خواستیم بیاییم بیرون یه دستگاه امتحان وزن بود دیجیتالی که من و گلم رفتیم روش عزیزم تقریبا ۴۵ کیلو شد منم خب دیگه بدنم ورزشکاریه شدم ۷۷ کیلو  چهارتایی نمایشگاه. نمایشگاه هم زود رسیده بودیم هنوز غرفه هاش فکر کنم باز نبود

رفتیم کافه سنتیش که خلوت ِ خلوت بود و فقط ما بودیم و ما . اون دو تا که هیچ من و عشقم علاوه بر چایی یه قلیون میوه ای هم گرفتیم  که با هم بکشیم – دو سیب گرفتیم – اول کاری رو من شروع کردم تا بسازمش  خیلی خیلی وقت پیش بود که قلیون کشیده بودم اینم اولین بار بود که با عزیزم نشستیم پهلو هم و کشیدیم

 حالا عشقم وارد تر از منم بود  چقدر باحال می کشید فکر کنم دیگه کاری نموند که ما نکرده باشیم  ولی خب زندگی خیلی وقتها شیرینیش به همین متنوع بودنش هست  جووونمی  می گفت سرم گیج میره  گفتم حالا یکم کمتر بکش. منم که هیچ نوبت من که شد دوباره.. خواستم جای ِ قلیون رو عوض کنم که اشتباهی از گلوش گرفتم و اون پایینش که محفظه آب بود در رفت آب ریخت همه جا زغال ها هم افتاد  یکم دستم رو سوزوند و قلیون تعطیل فرزان جوونم هم دستش درد نکنه که شلوارم رو که خاکستر ذغال کثیفش کرده بود همش با اون دستای ظریف و قشنگش پاکش میکرد Console یه دنیا ممنون عزیزم می بوسم دستهای مهربونتو  می بخشی اینهمه زحمتت دادم گلم

اینم از خاطره ی اولین قلیون کشیدنمون امیدوارم که ادامه داشته باشه  و گاهی وقتها بشینیم تو یه جای با صفا با هم دیگه خلوت کنیم و بکشیم خیلی با مرامی عشقم خیلی دوستت دارم

رفتیم نمایشگاه هم غرفه هاش رو بازدید کردیم بیشتر لوازم خونگی بود برگشتیم تا آبرسان اون دو تا رو رسوندیم بعدش دوباره باز دو تایی تنها شدیم. حالا بیشتر از همه وقتها امروز این دستم اومد که واقعا عشقم همتا نداره و هیچکودوم از اطرافیانش بکشن هم خودشونو نمیتونن مثل گلم باشن...

منم به خودم تبریک میگم  احسنت حسین  که واقعا تونستم از بین این همه آدم روی زمین یکی رو انتخاب کنم که واقعا فرشته بوده و هست تنها یه فرشته بصورت مخفی رو زمین زندگی می کرد که کسی از وجودش خبر نداشت و اونم فرزانم بود که من کشفیدمش For You

ساعت ۱۷:۳۰ بود که تا نزدیکی های خونشون عزیزم رو رسوندم و رفت...

عزیزترینم از صمیم قلبم دوستت دارم خیلی خوش گذشت امروز و یه برگ ِ قشنگ به خاطره هامون افزوده شد خسته نباشی بهترینم

فرزانه

فرزانه

فرزانه

فرزانه

...

سوزن گرامافون قلبم روی نام تو گیر کرده

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 22:57  توسط حسین   | 

دو بچه ی عاشق

 

سر صبحی با صدای اس ام اس عشقم بلند شدم

SaLaM* sobh bekheir, bidar shodi azizam

فرزانم زودتر از من بلند شده بود خواب مونده بودم  ساعت 10:30 بود وای اصلا باورم نمی شد فکر میکردم هنوز سر صبحی هستش. گیج خواب بودم خب دیگه به قول فرزان جوونم همیشه که نمیشه زود بلند شد امروز هم که جمعه هستش و تعطیل.

حالا من دقیقا یادمه که زنگ موبایل رو هم گذاشته بودم که صبحی زود بلند شم  و امکان نداشت صداشو نشنوم خیلی تعجب کردم حتما عشقم نصف شبی اومده بود خاموشش کرده بود که یکم بیشتر بخوابم قربونت برم هااااااااااااااا می گیرم می بوسمت   

هنوز رو زمین ولو بودم که زنگ زدم و با عشقم حرف زدیم موضوع خواب هردوتامون یکی بود الانم تو فکر خواب دیشبم هستم انشالله که خیره...

دیشب هم کلی سرد بود و داشت باد می اومد عزیزم با خونواده اینا رفته بودن پارک که منم رفتم نزدیکی هاشون رو صندلی نشستم روبروی هم

جلوتر از زمان بودم... رفتم آینده  میدیدم که همگی کنار هم نشستیم میگم فرزان جوونم بیا بریم تنهایی قدم بزنیم دستت رو گرفتم و کنار هم شونه به شونه راه میریم تو سردت میشه من دستم رو میندازم کمرت  تو خودتو بیشتر می چسبونی بهم و همینطور قدم می زنیم، منم ستاره ها رو نشونت میدم اونی که از همه برگتره قشنگتره و میگم هر کی یه ستاره داره تو آسمون و اون ستاره هم ستاره ی تو هستش، آروم آروم خوابت میاد رو دو تا دستم بلندت میکنم تو سرتو میزاری رو سینه ام می برم بزارمت رو هلال ماه که آسوده بخوابی تو سکوت شب خودم هم میشینم پیشت و از دیدن چشای قشنگت غرق عاشقی میشم و نازت میکنم  

برمی گردم از زمان... پس همه ی اینا واقعیت پیدا میکنه  

صندلی هم کلی سرد بود داشتم می لرزیدم باباش اولش پشتش به من بود برگشت طرفم منم دیدم داره تابلو میشه رفتم نشستم ماشین نگران جوجوم هم بودم که سردش نشه و سرما نخوره گفت کاپشن آوردم که اگه سردم شد بپوشم منم خیلی دوست داشتم بیاد بشینه پیشم دو تایی کاپشن رو کنار هم بشینیم بندازیم رو شونه هامون و چایی بخوریم

خونه هم که برگشتیم اومدیم نت تا 1:30 نصف شب حرف زدیم با هم .

گلم یه سایت خیلی خوب پیدا کرده بود همش هم اون کارتونها و سریال هایی که اون زمون بچگی ها  عاشق دیدنشون بودم توش بود  عشقم هم که بیشتر از من همشونو دوست داره ده تاشو با هم دیگه انتخاب کردیم و خرید پستی کردیمشون

بچه های کوه تاراک – گامبا - زبل خان – حنا دختری در مزرعه – دختری به نام نل – هاکلبری فین – بامزی قویترین خرس جهان – مهاجران – گوریل انگوری – خاله ریزه وقاشق سحرآمیز

 

می شینیم شبها پیش هم با هم دیگه نیگاشون می کنیم و بر می گردیم به اون حال و هوای بچه گیهامون صفا می کنیم  

من فرزان ِ کوچولو رو خیلی دوستش دارم قربون دل تنگش برم که اون بچه گیهاش می نشست تنهایی مشق هاشو می نوشت بعد هم تنهایی با عروسکهاش بازی می کرد بچه ها غصه که میخورن خیلی سخته درد ِ یه کودک تنها رو هر کسی نمیتونه بفهمه منم کلی دلم تنگ میشه واسه اون زمونهات و تنهائیهات

دیگه تنها نیستی عزیزم منم هستم میشم هم بازیت بر می گردیم دوران بچگی هامون می شینیم با هم بازی می کنیم  

دیگه واسه خواب کردن عروسکهات و چیدن اسباب بازی هات تنها نیستی منم کمکت میکنم تو هم میشی عروسک من منم با ناز موهاتو شونه میکنم و بغلت میکنم و برات قصه میگم

حالا اسباب بازی هاتو منم بدی هاااااا  نکشی موهامو  میرم مامانم رو میارم میگم این دختر خوشگل نمیزاره من اسباب بازی هاش دست بزنم قربونت بشم منم هر چی دارم میارم تو باهاشون بازی کن فقط اون عروسکی که اسمش فرزان ِ رو میخوام  اینجوری تو هم نازم کن

مشق هات رو هم خودم می نویسم عشقم

عروسک خوشگلم خیلی خیلی دوستت دارم قربون احساست

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 15:15  توسط حسین   | 

یه روز غیرمنتظره ... فدات فرزان جوووونم

گیرم که در این دنیای به این بزرگی از تو مهربون تر.. با وفاتر.. خوشگل تر.. خیلی باشه.

 اما من به تو محتاجم و بس...

پس واسه من تو از همه مهربون تری از همه با وفا تری از همه خوشگل تری.... و راستی راستی که از همه ی اینا هم که میگم بالاتری فرزان جووونم

سلام عشق قشنگم سلام عزیز دلم

از سر صبحی که از خواب بلند شده بودم همش دلم تند می زد خیلی دلم شور میزد نگران فرزان جووونم بودم آخرش سر ظهری تحملم تموم شد بهش اس ام اس دادم و خوشگلم برگشت زنگ زد خیلی با معرفتی هااااا که اس ام اسم رو با زنگ زدنت جوابیدی من ِ گیج هم فکر می کردم که هنوز تو تحریم هستم نگو که عشقم با همون اس ام اس دیروز و زنگ زدنهاش خواسته بهم بفهمونه که دل رحمی کار دستش داده و تحریم شروع نشده تموم شده                                   

اونقدر خوشحال شدم که دست و پامو پشت گوشی تلفن گم کرده بودم یه دنیا ممنون عزیزم میدونم که همیشه با روحیه دادنهات پشت و پناهم هستی و یه لحظه هم منو تنها نذاشتی و نمیزاری

                                            

باز قول میدم که با همه ی توانم به حرفهام و گفته هام عمل کنم و با هم رو به جلو پیش بریم و واسه همیشه مال ِ همدیگه باشیم. خب چی میشه کرد خودتو که نبایستی با من مقایسه کنی هم تو عاشقتر از منی فرزانم هم مهربونتر هم دلت پاک و صادقانه واسم تپیده و می تپه. خیلی خیلی خیلی دوستت دارم عشق قشنگم

فرزان جوونم داشت می رفت پیش دوستش که یه سری بهش بزنه. ناهار هم با هم دیگه بودن منم اونقدر پشت تلفن قربون صدقه اش رفتم که بعله رو گرفتم و قرار شد بعد ِ ناهار خبرم کنه و برم دنبالش. ساعت 15:35 بود که زنگ زد گفت بیا فلکه دانشگاه... تا  رسیدم عشقم هم اومد با همون چهره ی خوشگل و مهربونش... خنده رو هم که لباش می بینم دیوونه میشم میخوام بگیرم اون خنده هاشو رو لباش ببوسم In Loveرفتیم از طرف ائل گلی دور زدیم اومدیم بردیم دوستش رو رسوندیم شرکت. دو تایی که تنها شدیم اونقدر دلتنگش بودم که همش دستهای قشنگش رو می گرفتم بوس بوس می کردم آخرش برگشت گفت خسته نمیشی؟ گفتم  نه عزیزم مگه میشه از بوسیدن ِ دستهای مهربونت خسته شد... رفتیم از پاسداران دور زدیم و اومدیم طرفهای ائل گلی باز دوباره و ویلا شهر و کلی گشتیم همش یا نیگاش کردم یا تشکر و فدات شم واقعا که زبونم می گیره چی بگم حرفام تموم میشه باید سعی کنم تو عمل نشون بدم که دوستش داشتم و دارم.

نگه داشتم از کولمن ماشین درآوردم آب خوردم عشقم هم یه ساندیس خورد که خودم نی اش رو زدم یکم هم آب به سر و صورتش پاشیدم گلم هم که ...

چقدر حال میداد لب یه چشمه بودیم کفشامونو در می آوردم می رفتیم توش بعد می گرفتم تو آب خیس ِ خیست می کردم و صورت ماهت رو تو اب می شستم

آب معدنی هم دستم بود که فرمون رو برگردوندم برعکس شد همه ی آباش ریخت رو شلوارم و ماشین فرزانم هم اونقدر خندید بهم باشه صبر کن من باشم و تو باشی و یه حیاط خلوت اونقدر با شیلنگ آب خیست کنم که حالت جا بیاد حالا می بینی عشقم...

بنزین ماشین هم داشت تموم می شد با گلم رفتیم بنزین زدیم ، تو همه ی ای هفده ماه و چند روز این دومین باز بود که با هم رفتیم پمپ بنزین تو صف بنزین هم همش با نیگام می خوردمش آخه این لغو تحریم و اینهمه مهربونیاش خب دیگه کار دست منم میده چون هم دوست داشتنی تر میشه هم بیشتر پی می برم که عزیزم وجودش واقعا زیباتر از اونی هست که من فکرش رو میکنم چیکار کنم خب می گیرم می خورمت کوچولوی نازم شلوغ تر هم که شدی و خوشگلتر از همیشه

واااای موهات یادم اومد چقدر زیبا شدن کوتاشون نکرده بودی فقط صافشون کرده بودی و بهشون رسیده بودی . رنگشون طبیعیه ولی انصافا خیلی قشنگ دیده میشه قهوه ای روشن خیلی هم نرم و خوشگلن

می خوام بیای بشینی رو پام بریزی رو شونه هام و من تا می تونم  نازت کنم لوست کنم و بگم که از صمیم قلبم دوستت دارم ساعت 18:30 بود که دیگه داشت دیر میشد و عشقم رو تا سه راه گلگشت رسوندم و رفت خونشون....

فدای چشات یه روز غیره منتظره واسم بود و خیلی خیلی خوش گذشت عزیزترینم خسته هم نباشی می بخشی زیاد اذیتت کردم دوستت دارم و دوستت دارم

YOU ARE ALL I EVER WANTED

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 20:38  توسط حسین   | 

صدات همیشه جادو میکنه

تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان ، کوچه به کوچه

رویا به رویا .

هر جایی که می نگرم با منی .

اما...


دلم برایت تنگ می شود !!!

دیشب رو خیلی دیر خوابم برد نمی تونستم بخوابم سر صبحی هم زود بلند شدم رفتم شرکت. نزدیکی های ظهر بود که عشقم اس ام اس داد. قربون دل مهربونش برم می شناسمش دیگه نمی تونه هیچوقت سنگدل بشه و بقول خودش دل رحمی همیشه کار دستش میده و اخطار داده بود که دیگه نبینم تا ساعت سه نصف شب بیدار باشی و ... منم گفتم چشم عزیزم. قربون دل مهربونت برم که همیشه بهم خوبی کردی و همیشه هر لحظه یادم بودی. اینم نمونه اش

حالا این هیچ، سر ظهری اومده بودم بیرون از شرکت واسه خرید که دیدم فرزان جوونم زنگ زد خیلی خوشحال شدم با همون صدای مهربون و ملایمش حرف می زد نگرانم شده بود و میخواست حال و روزم رو بپرسه ممنون عزیزم ممنون که زنگ زدی ماهی دیگه چیکار کنم صدات همیشه جادو میکنه هر غمی رو دلم بود همشون پاک شدن عشق که میگن معجزه میکنه و معشوقه دوای ِ درد ِ عاشقه راست گفتن

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد

                                                    مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

برگشتم شرکت تا رسیدم یه تک زدم. بعد ِ چند لحظه بود که دوباره فرزان جووونم زنگ زد ناهارش رو تازه تموم کرده بود به منم کلی سفارش کرد که هم مواظب خودم باشم هم زنگ بزنم از بیرون واسم ناهار بیارن. حالا خودش نمیدونه که همین صداش همین مهربونی کردناش همین به یادم بودنهاش کلی بهم نیرو میده و روحیه منو کلی می بره بالا. فرزان جوونم یه دنیا ممنون. می گیرم می بوسمت همیشه یادم باش مث همیشه

عصری هم که داشتم بر می گشتم خونه اولش رفتم اون تابلو رو گرفتم و اومدم خونه. چند شب پیش که با هم دیگه تو نت حرف می زدیم فرزانم یه نقاشی خیلی قشنگ برام فرستاد که کلی معنی و مفهوم میشه ازش درآورد منم اولش زیاد سر در نیاوردم ولی گلم مو به مو همه چی رو برام توضیح داد  منم بردم چاپش کردم و دادم زدن رو قاب ام دی اف. خیلی خوشگل شده اینم خود ِ نقاشی

قرار بود ببرم تابلو رو بزنم شرکت ولی نگهش داشتم که هر وقت عزیزم فرصت داشت ببرم و بهش بدم. اولین و مهترین چیزی که تو عکس دیده میشه اینه که تنها یه قلب کشیده شده نه دو تا. یعنی پسر و دختره تنها یه قلب دارن قلبی که به دوتاشون همزمان زندگی می بخشه و اگه نباشه همزمان می میرن حالا بقیه جزئیات عکس رو نمیخوام توضیح بدم که هر کسی دید با دید خودش قضاوت و کشف کنه. دستت درد نکنه فرزانم انصافا تو هم چه چیزهایی پیدا میکنی ، و تو بیشتر از من عاشقی و قلب مهربون خودت رو با قلبم همیشه یکی دونستی پس میخوام که تو ببری بزنی رو اتاق دیوارت...

الان هم سکوت عجیبی رو همه ی اشیای اتاقم نشسته میدونی فرزانم اونا بیشتر از من منتظرت هستن و همشون مشتاق شنیدنت. قلبم داره تند می زنه می رم پنجره ی اتاقم رو باز کنم که فضای بیرون به وسعت اتاق تنهائیم اضافه بشه شاید که از دلتنگیش یه خورده کم شد آسمون هم بی ستاره شده ولی از این آسمون بی ستاره هم برات ستاره می چینم میریزم رو دستهای مهربونت... دستهاتو هم که میدونی چقدر دوست دارم و میخوام همش ساعتها نگاشون کنم

مهربونم آروم و با خیال آسوده بیا سرت رو بزار رو شونه هام و بخواب Night

برات آرزوی خوابهای خوب می کنم وقتی که دارم با سرانگشتام موهاتو ناز میکنم و می بوسم منم امشب زود میخوابم تا دعوام نکنی

از صمیم قلبم دوستت دارم فرزان جووونم لالت خوش و مواظب خودت باش و یادت نره که من همیشه همه جا پیشت هستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 23:57  توسط حسین   | 

من تو را آسان نیاوردم به دست

ای از عشق پاکمان همیشه مست مست           من تورا آسان نیاوردم به دست
بارها  این  کودک  احساس  من                         زیر بارانهای اشک من نشست
                              من تو را آسان نیاوردم به دست


در دل آتش نشستن کار آسانی نبود         راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بام آسمان         بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی                  زیر سنگینی بار غم شکست
                              من تو را آسان نیاوردم به دست


در بدست آوردنت .. بردباریها شده         بیقراریها شده .. شب زنده داریها شده
در بدست اوردنت پایداریها شده            با ظلم و جور روزگار .. نا سازگاریها شده


ای از عشق پاکمان همیشه مست مست        من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس                            من زیر بارانهای اشک من نشست
                               من تو را آسان نیاوردم به دست
                               من تو را آسان نیاوردم به دست

بعد از اون همه سالهایی که تو سرنوشتم نوشته شده بودی ولی هنوز نیومده بودی ، وقتی خدا دید که دیگه نمیتونم خودم باشم تو رو بهم رسوند که تکیه گاهم باشی. و تو چه خوب با اون قلب مهربونت پیشم اومدی و موندی...

الان که خیلی دلتنگم و خودم نمیدونم چی دارم میگم یادم میاد می بینم توهم نبوده من و تو یه زمانی تو یه سیب با همدیگه بودیم که منو بزور ازت جدا کردن و من زودتر از تو اومدم و وقتی بزرگ و بزرگتر شدم انتظارم واسه پیدا کردنت پر رنگ و پر رنگ تر شد ، تا اینکه خدا گمشدمو بهم رسوند. دیگه نمیزارم روزگار تورو بزور ازم جدا کنه... فرزان جووونم برای همیشه باش که من عاشقانه تر از این جمله ای نشنیدم که بهم گفتی :

 دوست دارم و این تمام من است

من نیز

 دوستت دارم و این تمام من است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 2:52  توسط حسین   | 

هفدهمین ماه با هم بودنمون مبارک

فرزانم ، عزیز ترینم

به ياد تو ، به ياد خوبيهايت ، به ياد صفا و پاكي نفست ، با اشك (تنها مونسم) تنها ميشوم و به گذشته ها مي انديشم . اكنون بر بلنداي سرنوشت به جايي رسيده ام كه جز روياي زيباي تو مرا همدمي نيست . و جز نياز در تك تك اعضاي وجودم هيچ چيز ديگري احساس نميكنم . نياز به تو ، نياز به گرمي نفست و نگاه مهربانت ، نياز به حضورت حتي براي لحظه اي هر چند كوتاه ....

از اون اولین روز دیدارمون و شروع روزهای عاشقیمون روزها و ماهها گذشت و امروز هفدهمین ماه ِ آشناییمون بود. از صمیم قلبم دوستت دارم فرزانه ی عزیزم

 هفدهمین ماه با هم بودنمون مبارک

هفده ماه پیش همین روز چشمهای قشنگت رو دیدم و روح پاکت رو شناختم و زندگیم شدی و حال از اون روز یعنی بیستم اسفند ماه ۸۶ هفده ماه گذشت چه زود و باز چه زود..با اینکه همدیگر رو ندیدیم امروز ولی از صبح تا الان که می نویسم همش حسرت روزهای گذشته و دیدنت تو دلم بود  و شوق ِ در کنار هم بودن.ممنون بخاطر همه ی روزهایی که کنارم لحظه به لحظه بودی و احساس قشنگ دوست داشتنت رو بی ریا بهم تقدیم کردی و اجازه دادی که قلبت مهر بورزه و دوستم داشته باشه عزیزترینی برام و بقول خودت به امید شبی که در کنار هم ستاره بچینیم

یه دنیا ممنون که دیشب دو ساعتی وقت گذاشتی و تو نت با همدیگه حرف زدیم و وبلاگ شکلک های دوست داشتنی که درست کردی واقعا زیبا و قشنگه دستت درد نکنه میدونم کلی زحمت کشیدی من هیچ جا یه همچین مجموعه ی خوبی ندیده بودم. و فدای دستهات که گفتی تنها بخاطر تو درستش کردم میدونم هر کاری که میکنی تنها بخاطر من بوده و هست دستهای مهربون و قشنگت رو می بوسم که هیچکس هیچوقت همانند تو نخواهد شد و نخواهد توانست... از این به یعد میام از این شکلکها براحتی بر میدارم و استفاده میکنم باز ممنون فرزان خوشگلم

این هم آدرس وبلاگ شکلکهای دوست داشتنی

www.fafar-away.blogfa.com

امروز هم سر ظهری وقتی گفتی ... نمیدونی دلم چقدر گرفت کاش....

عصری هم باز ممنون که باهام حرف زدی و با متانت هر چه تمامتر حرفهامو گوش کردی حرفهایی که اینجا نوشته نمیشه ولی تو قلبهای ما برای همیشه میمونه من دوستت دارم تنهات نذاشتم و به هیچ عنوان تنهات نمیزارم من از قلبم از احساسم پیروی میکنم و احساسم تنها تورو میخواد.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 23:23  توسط حسین   | 

هیچ آیینه ای نمی تواند....

در کتاب واژه ها زیباترین معنا توئی

                                      من چگونه در کتاب عشق تو معنا شوم ؟

از تو گفتن کار هر کس نیست ای بالاترین

                                       من برای گفتنت باید که مولانا شوم . . .

 

یه روز طولانی و کاری گذشت. روزی که همش چشات جلو چشام بود ممنون که هیچوقت تنهام نذاشتی و نمیزاری و کنارم هستی دوستت دارم فرزان جوووونم. عصری هم یه دنیا فدات که با صدات خستگی هامو درآوردی و بهم مثل همیشه روحیه دادی

قول میدم این دستهایی رو که دارم بزرگتر کنم برای نگه داشتنت و سینه ام رو فراخ تر کنم تا براحتی وقتی سر رو سینه ام میزاری احساس آرامش بیشتری پیدا کنی و روحم رو پاک تر و آیینه تر کنم تا وقتی می نگری زیباییت را در نهایت کامل ببینی زیرا که هیچ آئینه ای تو را آنطور که هست نمی تواند نشان دهد تو بالاترینی...

سر راه هم که داشتم می اومدم خونه برات یه مجله موفقیت گرفتم صفحه ی اولش رو که باز کردم نوشته بود : یاد خدا آرامبخش قلبهاست. برام کافی بود و دیگه نخوندمش. تو هم همیشه از همین جمله اول گفتی و همیشه اعتقاد داشتی و داری که یاد خدا آرامبخش دلهاست.

برای تو و خودم از زندگی سهم بیشتری از خدا رو آرزو میکنم عزیزترینم

همیشه دعا میکنم که در کنار هم موفق ترین و مهربونترین باشیم

دل پاکت رو می بوسم و با همه ی وجودم میگم که دوستت دارم فرزانم جوونم  و تلاش میکنم که لیاقت داشتنت رو داشته باشم باش و بهم امید و روحیه بده بیشتر از گذشته 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 21:23  توسط حسین   | 

روزهای طلایی

سلام عزیز دلم سلام فرزان جوووونم

امیدوارم الان که دارم می نویسم حالت خوب باشه و در آرامش باشی. و میخوام اگه اومدی خوندی اول از همه بدونی که دوستت دارم و یه دنیا ممنون که این وقت شب هم که خونه مامان بزرگ هستی باز زنگ زدی و با هم دیگه حرف زدیم با دختر خاله های کوچولوت بودی و داشتن شعر میخوندن منم پشت تلفن خنده رو روی لبهات می دیدیم همیشه صدات آروم بخش بوده برام و امیدوار کننده و بزرگترین روحیه ام تو زندگی تو بودی و هستی فرزانم

یه روز آفتابی و خوبی در کنار هم داشتیم و به خاطرات زیبامون یه روز دیگه اضافه شد روزهای بودن ِ  باهات روزهای طلایی عمر من هستش و از خدا خواستم و همیشه ته دلم دعا کردم و میکنم که این روزها تا آخر عمرم تکرار و تکرار بشه. قربون محبتهات برم چه اون صبحی که ساعت 10:50 اومدی و چه اون ساعت 17:25 که از هم خداحافظی کردیم و رفتی هم زیباترین بودی هم بهترین

میدونی فرزان جوونم دلم زیاد واست دلتنگ میشه کاش بتونم با گذشت زمان ثابت کنم که بیشتر از اینها دوستت دارم و در کنار تو واسه همیشه بودن رو میخوام.

وقتی که پیشمی ساعتها رو نمیشه شمرد ولی وقتی کنارم نیستی ثانیه ها رو میشه شمرد. کاش زودتر کنار همدیگه قرار بگیریم و از داشته و نداشته هامون لذت ببریم.

دستت هم درد نکنه بخاطر اون شلوار راحتی قشنگی که برام انتخاب کردی وقتی که امروز سر ظهری رفته بودیم طرف نصف راه فروشگاه تسنیم اون پیرهن قرمز رنگی رو هم که خودت انتخابش کردی خیلی بهت می اومد و زیباتر شده بودی انتخابت حرف نداشت و مثل همیشه اتوبان پاسداران و طرفهای ائل گلی شاهد بودن ِ من و تو بودن و همیشه این جاده ها من و تو رو با هم دیدین و با هم خواهند دید.

ناهار روبروی هم تو رستوران مسعود خیلی چسبید. حرفهات و گفته هات درباره ارتباطمون و با هم بودنمون و روزهایی که گذشته جزو بهترین و پرمعناترین حرفها بودن حرفهایی که واسه بودن ِ با تو یه دنیا کمکم میکنه و منو ترغیب میکنه که قدمهای سنگین خودم رو محکمتر و تندتر و با دقت بیشتر بردارم. حرفهایی که برای همیشه تو دلم میمونه نمیخوام اینجا بیشتر دربارشون بنویسم ولی من گفته هاتو کاملا قبول دارم بماند پیش خودمون که چی گفتیم و من چه احساسی تو درونم داشتم که نمیتونم بیانش کنم... باز ممنون بخاطر حرفهایی که رک و روراست زدی

دستهای پر مهرت رو می بوسم و بیشتر از همیشه ایمان دارم که تو فرشته ای هستی که رو زمین همتا نداری چه از نظر مهربونی و عشق ورزیدن و چه از نظر درک و فهم..... بیشتر وقتها یا بهتره بگم همه ی وقتها اشتباهات و محاسبات ِ غلط و وعده های به انجام نرسیده از طرف من بوده و تو همیشه با صبوری کنارم بخاطر اینکه در قلبت تعهد و عشق رو داشتی کنارم موندی. ولی این من بودم که نتونستم به نحو احسن جواب تعهد و عشق و دوست داشتنت رو بدم. تنها میتونم بگم که فقط با تلاش کردنم جواب محبتهاتو میدم شاید بگی دیره ولی من هیچوقت دست از تلاش و کوشش و رسیدن به تو بر نمی دارم.

روبروی نمایشگاه که نگه داشتم و دستی که بهت دادم و حرفی که بهت زدم مطمئن باش به انجامش می رسونم.

منو بخاطر همه ی وقتهایی که آزردمت و حرفهایی که جامه عمل نپوشید ببخش با اینکه بخشش خواستن هیچ زمانی از تورو که تلف شده جبران نمیکنه ولی قول میدم سر حرفهایی که گفتم می ایستم. من بی تو جایی رو ندارم که برم تنها قلب تو خونه ی من هستش هزار بار هم بیرونم کنی باز پشت در اونقدر میمونم تا نزاری تو سرمای روزهای بی تو بودن بلرزم و یخ بزنم.. و ایمان دارم ایمان دارم که هیچوقت بیرونم نمیکنی.. چهجوری بگم چهجوری تشکر کنم خودت یه زبونی پیدا کن و بهم بگو که با اون زبون ازت تشکر کنم بخاطر بودنت

زمانی بیشتر با من صبور باش و تحملم کن که من ایمان کامل دارم که راه رفته مارو به نتیجه می رسونه.... حرفهایی که امروز زدم و اگه جایی ناراحت شدی معذرت میخوام بعضی وقتها واسه رسوندن حرفهای دلم یا کلمات رو اشتباهی بکار می برم یا نمی تونم اونجوری که بیاید بیان کنم برات بگم ... از چشمهام همیشه بخون که پاک و صادقانه با داشته ها و نداشته هایم دوستت دارم

  شب خوب و آرومی داشته باشه عزیزترینم    

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 23:3  توسط حسین   | 

دلم براي کسي تنگ است

 

دلم براي کسي تنگ است..................................
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است 
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد  
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد  
دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد
دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد 
دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد  
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده
دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است
دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است
دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است
دلم براي کسي تنگ است که راهنماي زندگيم است
دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

دلم براي.............

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 20:47  توسط حسین   | 

نیمه شعبان

میخوام تو قلب نازکم من تورو محبوست کنم

یا که بشی یاس دلم نازت کنم لوست کنم

تو تک ستاره ی منی تو این شبای بی کسی

میخوام تا جون دارم تورو بغل کنم... بوست کنم

اونطرف رو نیگا کن ؟ می بینی تو هم؟ آره نیگا کن کلک زدم تا روت رو بر می گردونی منم می گیرم می بوسمت حالا با چشمهای متعجبت نیگام میکنی میخوای بزنی؟ خب حالا سخت نگیر یه شوخی کوچیک بود عزیزترینمی و عشق قشنگم که با اون چشای خوشگلت منو می کشی کی حالا میزاری بشینم ساعتها توشون غرق بشم ؟ کی میشه تا اون انتهاشون برم و برگردم ؟ ولی نه اون چشمهایی که من می بینم انتها نداره اونقدر هم دوست داشتنیه که میخوام آروم ببوسمشون....

یه دنیا ممنون عزیزم چقدر خوب جواب خواستگارت رو امروز دادی وقتی اونا گفتن هر وقت آمادگی داشتی بگو و تو هم گفتی آمادگی دارم ولی اصلا شماهارو نمیخوام حتما همشون جا خوردن و بعد از جوابت بلند شدن رفتن و اصلا به هیچ عنوان هم که قبول نکرده بودی حتی یه ساعت بشینی با پسره حرف بزنی.

می میرم واسه این رک گویی هات واقعا که هیشکی نمیتونه مث تو سر و زبون دار باشه

به قول بچه های فیلم اخراجی:

ایوَل ایوَل... فرزانمو ایوَل... ایوَل ایوَل... فرزانمو ایوَل

دختر گلی مث تو هم معلومه که هزار تا خواستگار پرو پاقرص پیدا میکنه ولی از بین همه ی اینا خودم میام می دزدمت تنها واسه دل خودمی ممنون عزیزم قربون دل مهربونت من از اون دلت خبر دارم میدونم بخاطر من همه رو رد میکنی و منتظرم هستی و منتظرم موندی انشالله که خدا بخواد زودتر به هم برسیم و واسه همیشه پیش هم باشیم منم همه ی تلاشم رو میکنم میشینیم با هم حرف میزنیم و مشورت میکنیم و برنامه ریزی...

عصری هم بینمون فاصله ی چند متری بود تو پارک ممنون عزیزم که گفتی و اومدم پارک دیدمت که با خاله و دختر خاله هات بودی چقدر هم معصوم و ساکت رو صندلی نشسته بودی و وقتی داشتی می رفتی تا آخرش نیگات کردم ازت هر چی بگم مثل همیشه کمه و مثل همیشه تنها میتونم بگم که دوستت دارم. الان هم که خونه مامان بزرگ اینا هستی شام هم خوردی و منتظری که بابا اینا برگردن از قم و لالات هم میاد بمیرم برات کاش اونجا بتونی یه گوشه ساکت پیدا کنی یکم بخوابی. نگرانتم مواظب سلامتیت باش از یه طرف هم منتظرم که بابا اینا بیان از سفر بخوبی و سلامتی...

امروز همه که نیمه شعبان بود حالا روز عید هست عیدت مبارک عزیزم. خب حالا خیلی ها دلشون میخواد به امام زمانشون نامه بنویسن و خواسته های دلشون رو بخوان. ولی من حتی این نوشته هامو تنها واسه فرزان جوونم نوشتم و خدا ، که خدا خودش میدونه که میخوامت و تو دلم هم دعا میکنم که تورو بهم برسونه.

خدا از همه بیشتر تو دسترسه

پس همه ی نامه هامو واسه خدا مینویسم که ننوشته هم میتونه بخونه

 خداجووونم و فرزانه جوووونم  خیلی دوستتون دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 23:8  توسط حسین   | 

LOVE STORY

Where do I begin to tell the story
Of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love he brings to me
Where do I start

With his first hello
She gave a meaning to this empty world of mine
There'd never be another love another time
She came into my life and made the living fine
She fills my heart
She fills my soul with very special things
With angel songs with wild imaginings
She fill my soul with so much love
That anywhere I go I'm never lonely
With her along who could be lonely
I reach for her hand
It's always there

How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now
But this much I can say
I know I'll need her till the stars all burn away
And she'll be there

 

از کجا آغاز کنم روایت قصه ای که از عشقی بس یزرگ و با شکوه سخن می گوید

داستان شیرینی که کهن تر از قلب دریا هاست

حقیقت ساده عشقی که او برایم به ارمغان آورد

از کجا آغاز کنم؟

با اولین سلام به این دنیای تهی و پو چ من معنی بخشید

و دیگر عشقی بجز  او در قلبم جای نخواهد گرفت

او به زندگیم پای نهاد و به آن لذت بخشید

او قلبم را سرشار می کند

سرشار از لذتهایی که بس بی نظیرند

سرشار از نوای فرشتگان و تخیلاتی بکر و دست نیافتنی

 او جان روانم را از فراوانی عشقش لبریز می سازد 

و اینگونه است که هر جا پا می گذارم دیگر تنها نیستم

آخر با همراهی چون او چگونه می توان تنها بود

و من هرگاه دستانش را جستجو کنم  همواره در کنار من است

این عشق چقدر دوام خواهد داشت ؟

آیا هرگز می توان آنرا با گذر ساعات سنجید ؟

اکنون پاسخی ندارم

تنها می توانم  بگویم

تا آن هنگام که تمامی ستارگان بسوزند و بی فروغ شوند

                       نیازمند او خواهم بود و در کنار او  خواهم ماند

 

دوستت دارم فرزان جووووووووونم

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 19:5  توسط حسین   | 

سایه به سایه باهاتم

الان که داره نصف شب میشه بی تاب بی تابتم باور نداری بیا قلبم رو بگیر دستت خودت ببین چهجوری داره واسه با تو بودن بی تابی میکنه همش هم صداشو می شنوی؟ تو تالاپ تولوپش میگه که دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ... 

حالا خوبه عصری اومدم پارک دیدمت یکم دیر اومدی ولی مثل همه ی لحظه ها دیدنت واسم از همه چی با ارزش تر بود و مثل همه ی روزها همون فرزانم بودی که هم خوشگلی تو نگاته هم مهربونی تو صدات، پشت تلفن هم که همش دلم لک میزنه واسه اینکه همه ی حرفهای دلمو اونطوری که دلم میخواد بگم ولی نمیتونم بیان کنم زور میزنم ولی باز نمیشه ممنون که هستی

اون بیرون تو آسمون شب هم که نیگا کردم ماه صورتش کامل شده و الان که فکرش رو میکنم ماه یه شب هست یه شب نیست یه شب کامله یه شب هلال ولی ماه ِ روی تو همیشه کامله و منم مث اون ستاره که همیشه از همون اول افتاده دنبال ماهش و همیشه کنارشه منم سرنوشتم با تو نوشته شده و تا تو هستی و من هستم و نفس میکشی و من نفس می کشم مثل اون ستاره سایه به سایه باهاتم فرزان جوووووونم

زیباترین شب رو داشته باشی و در آرامش کامل بخوابی عزیزترینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 23:50  توسط حسین   | 

THANK YOU

 

How blessed I am to share a relationship with you

Someone who accepts and loves me for who I am 

Thank you for being sensitive, understanding, patient, loving and caring

Never would I have dared to dream of finding such a considerate, sensible, generous and thoughtful partner

Thank you for your unshakable faith in me and your loyal support

Thank you for making my life fun. Thank you for all the beautiful ways you express your love

I LOVE YOU

 

FARZANam

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 13:27  توسط حسین   | 

شب بخیر عزیزم

به چهره ی پاک و معصومت که در خوابی عمیق فرو رفته است خیره می شوم و به لبهایت که عطش عشق در آنها نهفته شده. دستهایم در حسرت دستهایت پرپرمی زند و نمیدانم با کدام واژه ها بگویم که عجیب دوست دارمت

کنارت بی صدا می نشینم می ترسم بوسها ، بغل کردن ها از خواب بیدارت کند آرام موهایت را نوازش میکنم نفس می کشم و

تمام آرامش شب را برایت آرزو میکنم فرزانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 2:26  توسط حسین   | 

دوستت دارم

دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری 

دوستت دارم همچوطلوع خورشيد در سحرگاه عشق

دوستت دارم چون تو رو مي خواهم وتو نيز مرا مي خواهی

دوستت دارم ازتمام وجودم ، با احساس پراز محبت وعشق

دوستت دارم بيشتراز آنچه تصور می کنی

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد

دوستت دارم تاحدی که قلبم واحساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن

رانسبت به تو داشته باشد

دوستت دارم چون تو با باوری عميق درقلب من نشستی و مرا اميد

زندگی خود قرار دادی

دوستت دارم چون که ياری ام ميکنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی

عبور کنم وخودم را دردشت آرزوهايم همراه با تو ببينم

دوستت دارم فراتر از باور يک رويا و فراتر از باور يک حقيقت

دوستت دارم چون تو با اطمينان واعتماد کليد قلب سرخ و پر از عشقت

را به من دادی 

دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تيره وتار رابا حضورش پراز

روشنايی ميکند

دوستت دارم چون که تو اولين و آخرين معشوق من می باشی

من نيز تا آفتاب زندگی ام درپس افق غروب نکرده است ، هميشه،همه جا

هرلحظه به ياد توخواهم بود و دوستت خواهم داشت فرزانم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 0:42  توسط حسین   | 

صبح و عصر

پس از آنکه دوستت داشتم... تازه دريافتم
که اندام زن چقدر با اندام شعر همانند است...
و چگونه زير و بم های کمر و ميان...
با زير و بم های شعر جور در می آيند
و چگونه آنچه با زبان درپيوند است... و آنچه با زن... با هم يکی می شوند
و چگونه سياهی مرکب... در سياهی چشم سرازير می شود.

 بهاربيست                   www.bahar-20.com

دلم تنگه عزیزم هم که الان زنگ زد دوباره دلش تنگ بود خوابش هم می اومد از یه طرف هم که باز کمر دردش شروع شده قربونت برم خیلی نگرانتم...

بهاربيست                   www.bahar-20.com

صبح ِ زود از خواب بلند شده بودم از دیشب قرار داشتیم که همو ببینیم. ساعت 8:25 بود که عزیزم اومد و کنار پارک خونشون همدیگر رو دیدیم ساده و ملایم با همه ی زیبائیش اومده بود خیلی وقت بود که صبح زود قرار نذاشته بودیم. اولش رفتیم یه مرکز آموزش کامپیوتر که گلم آگهی استخدامشون رو پر کرده بود و اونا هم زنگ زده بودن و واسه تدریس خواسته بودنش. من کنار خیابون منتظر شدم و فرزان جوونم یه بیست دقیقه ای رفت اومد نتیجه هم این بود که سنش واسه تدریس تو محیط اونجا کوچیک بود خب دیگه عزیزم همش بیست سال و پنج ماهشه و واسه پیشرفت و ادامه تحصیل یا درس خوندن فرصت کافی داره.

یه دور با هم دیگه زدیم و رفتیم طرف ائل گلی من میخواستم بریم اونجا صبحونه جیگر بخوریم با هم که عزیزم زیاد اشتها نداشت اومدیم رفتیم طرف دانشگاهشون و دو تا شیر کاکائو گرفتیم تو ماشین با هم خوردیم بعد هم عزیزم رو رسوندم خونشون و رفت که به کارهاش برسه ساعت 9:50 بود که از هم جدا شدیم. بعد ِ من هم که رفته بود خونه کلی کار کرده بود و غذا درست کرده بود واسه بابا و داداشش آخه بابا و داداشش قرار بود که برن قم و بعد از ظهر حدود ساعت سه بود که رفتن و عزیزم با مامانش تنها موند البته تنها که نیست من کنارشم و تا حد امکان ازش مواظبت میکنم

بهاربيست                   www.bahar-20.com

عصری هم قرار بود فرزان جوونم بره دکتر و  عکسهای اسکنش رو به دکتر نشون بده و ببینه نظرش چیه. خواهش کردم با هم دیگه بریم و ساعت درست 5 بود که عزیزم اومد منم کنار پارک خونشون بودم اول گلم رفت خونه مامان بزرگش آخه عکس ها اونجا مونده بودن بعد هم اومد با همدیگه رفتیم خیابون پاستور جدید اول خودش رفت مطب دکتر و برگشت خیلی شلوغ بود. عزیزم نشست تو ماشین من رفتم مطب. اونقدر آدم ریخته بود که نگو خیلی بیش از اندازه شلوغ بود همه هم یه عکس زده بودن بغلشون اومده بودن واسه گرفتن نتیجه... نمی شد جلو زد شماره هم که گرفتم گفت 12 به بعد ِ شب نوبت شاید برسه خب نمی تونستیم بمونیم برگشتیم  

فرزانم گفت بی خیال بریم رشدیه یکم بگردیم و بخندیم رفتیم رشدیه تو راه هم بارون گرفت و داشتیم درباره فیلم وضعیت عجیب بنجامین حرف می زدیم قربونت برم که اینهمه تیز هستی و واقعا که فیلم رو خوب تحلیل میکنی و نکته هاش رو خوب بیان میکنی آفرین از داشتنت و از مصحابتت لذت می برم..

یه کم طبقات بازار رشدیه رو کنار هم دست تو دست گشتیم کلی هم خندیدیم حرف ِ غذا شد مخصوصا کته و اینا دوتامون هم که دوست داریم هر دوتامون هم اونقدر گشنمون شده بود که اومدیم رفتیم کافی شاپ سن سن که قبلا سن سن بود ولی اسمش رو عوض کردن ولی جاش همونجا بود همونجایی که اغلب منو عزیزم می رفتیم ولی این چند ماه اخیر نرفته بودیم.

خلوت بود نشستیم کنار هم سالاد ماکارونی و فصل خوردیم بعدش هم که طبق معمول پیتزا مکزیکی. خیلی چسبید کلی هم مثل همیشه خندیدیم و شوخی کردیم. تو چشاش که دقیق میشم زیباترینه و تو حرفاش که دقیق تر میشم همیشه زیباترین جمله ها رو میگه ممنون که اینهمه زیبایی رو با خودت داری و بهم ارزونی میکنی عزیز دلم عاشق شوخی و خنده ها و شیطونی هاتم همیشه بخند که با لبخند زیباتری... از کافی شاپ هم که اومدیم بیرون اولش رفتیم داروخونه که عزیزم واسه خودش لاک پاک کن گرفت بعد هم سر راه نگه داشتم و از سوپر مارکت چیپس و اینا گرفت واسه خودش و بچه ها... حالا تو راه یه پس گردنی هم نصیب من شد خیلی وقت بود یادت رفته بود هاااااااااااا  خب عزیزم میدونه چی میگم منم دوتا سیب چیدم گذاشتم جیبم که شب بخورمشون

ساعت حدود 8 بود که برگشتیم گلم رفت پارک که خاله و بچه هاش اونجا بودن منم رفتم پارک و دورادور نشستم و نیگاش کردم و همش حواسم پیشش بود نیم ساعتی نشستن و برگشتن خونه منم برگشتم

فرزان جوووونم مثل همه ی وقتها خوش گذشت ممنون عزیزم. نگرانتم بیشتر مواظب سلامتیت باش کاش بابا اینا بودن شب با اونا میتونستی بری دکتر فدات شم که کسی به فکرت نیست و تنهات میزارن ولی

نگران نباش من تا نفس می کشم تنهات نمی زارم و 

از ته دلم دوستت دارم

بهاربيست                   www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 21:5  توسط حسین   | 

ساده، پاک و صادقانه

تو زيبايي يا چشم هاي من شاعر

نميدانم

ولي اين را خوب ميدانم

كه اگر تو نباشي چشم هاي من هر چند هم كه شاعر

نمي توانند شعري به زيبايي تو

بسرايند . . .

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

از پنجره که آسمون ِ شب رو نیگا میکنم ماه دیگه چیزی نمونده که کامل بشه. الان از فرزان جوونم خداحافظی کردم داشتیم پشت تلفن با هم دیگه حرف میزدیم  مامانش و بقیه هم که همش صداش می کردن قربون ِ چشات بشم که اینهمه اذیتت میکنن.

یه روز دیگه به روزهای عمرمون افزوده شد و گذشت. صبح حدود 10 بود که رفته بودم گورستان مارالان. تشییع جنازه برادر بزرگ دامادمون آقا محمد بود. اولین بار بود که این گورستان می اومدم. یه باد سردی از بین درختها داشت می وزید که فکر میکردم مرده ها هم که پای اون درختها خوابیده اند دارن از این هوای سرد لذت می برن.

زندگی ارزش زیاد قال و قیل کردن رو نداره. وقتی به آخر می رسی تازه می فهمی که ساده، پاک و صادقانه زیستن بزرگترین لذت ها و آرامش رو به آدم می بخشه. کلی دلم تنگ بود چند بار هم عزیزم زنگ زدم. یه دنیا ممنون که با اون صدای بهشتی و حرفهات همیشه بهم آرامش میدی و کنارم هستی دعا میکنم که همیشه در راهی که ما رو به سعادت ابدی می رسونه قدم برداریم و دست تو دست هم جاودانه بشیم خدا هم بزرگه و همیشه کنارمون باهامون قدم میزنه و من مطمئن هستم که هیچوقت تنهامون نمی زاره

بعد از تشییع جنازه رفتم شرکت. عصری هم بابا مامان هم اومده بودن و با هم رفتیم مسجد. قربون عزیزم برم که هیچ جا تنهام نمیزاره و با زنگ زدنهاش هم بهم روحیه میده و هم حال و هوامو عوض میکنه

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com خیلی دوستت دارم  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 21:34  توسط حسین   | 

پرتو رویت

 

تا از لب و چشم تو به عالم خبر افتاد


                                         صد صومعه ویران شد و صد خانه بر افتاد


بر  طور  دل  افتاد  شبی  پرتو  رویت


                                            جان مست تجلّی شد و از پای در افتاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 15:19  توسط حسین   | 

خیلی خوش گذشت ممنون فرزانم

یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در وجودم است ، عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم...

و بدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است

 

از اون روز اول که تا امروز یادمه هیچ روزی نبوده که پیش هم باشیم و کلی خوش نگذشته باشه. از دیشب دلم تو تب و تاب بود آخه قرار بود فرزان جوونم رو ببینم همیشه هم همون حس اولین روز دیدارمون باهامه و دیدنش برام شیرین و خاطره انگیز.

حدود 10:30 بود که رفتم کنار پارک خونشون و بعد از مدتی عزیزم پیداش شد اومد با همون نگاه قشنگش با همون مهربونی هاش و با همون شیطنت و شلوغی هاش که چی بگم دیگه امروز هم کلی شلوغی و شیطنت از اون چهره گلش می بارید رفتیم با هم دیگه دور زدیم. واااای چی می دیدم عزیزم برام از خونشون کلی گردو آورده بود و کتاب پیکاسو و گوشی موبایل. دستهای گلت درد نکنه یه دنیا خوشحال شدم حالا بعد از نوشتن این وبلاگ هم میخوام بخورمشون کاش میشد حالا یکم می گرفتم خودش رو می خوردم

راستی دیروز عصری هم یه کتاب مفاتیح واسه عزیزم گرفته بودم ماه رمضون هم که داره میاد حالا نمیدونم اگه کسی مارو تو ماشین می دید چی می گفت از یه طرف مفاتیح دست فرزانم و داشت دعا و قرآن می خوند از یه طرف هم شوخی و خنده و صدای بلند ضبط ماشین کلی هم خندیدیم اون لحن عربی خوندنت هم که هیچ حال کردم رفتیم پاستور جدید و آدرس دکتری رو که عزیزم قرار بود بره پیشش و عکسهای اسکنش رو نشون بده رو پیدا کردیم که بسته بود. بعد هم رفتیم طرف راهنمایی و میرداماد که از اونجا هم دوست عزیزم، مهسا هم باهامون همراه شد و رفتیم تربیت. ماشین رو گذاشتم پارکینگ و رفتیم کلی مغازه هارو گشتیم همش هم لوازم خرید عروسی و اینارو دیدیم از لباس عروس گرفته تا آینه شمعدون و حوله و ... بابا این طرفا هم که هیچی نیست یا اگه هست یه چیز خوب خیلی بسختی پیدا میشه.

سر ظهری بود گرم هم شده بود رفتیم اون اول خیابون فردوسی رفتیم آبمیوه فروشی تک با عزیزم آب هویج خوردیم دوتامون هم خیلی گشنمون شده بود. ماشین رو برداشتیم زودی دوستش مهسا رو رسوندیم بعد هم عشقم زنگ زد از مامانش اجازه گرفت و رفتیم ولیعصر رستوران مسعود. یه جای دنج و خلوت بود. روبروی هم ناهار رو نشستیم ناهار هم خیلی چسبید

همش میخواستم دل ِ سیر نیگاش کنم ولی کجا این چشمام سیر میشن آخه براش سوپ رو خودم کشیدم و دو تا قاشق اولش رو خودم دادم جوجوم خورد خیلی ناز بود چقدر هم سر ناهار شوخی کردیم و خندیدیم بعدش هم همه صحبتهامون درباره ازدواج و خواستگاری و چگونگی برگزاری مراسم و اینا بود. اومدیم بیرون رفتیم از پاسداران دور زدیم اومدیم رفتیم طرف ائل گلی بعد هم رفتیم طرف دانشگاهشون و از سوپر مارکت کنار دانشگاه لواشک جنگلی گرفتیم خوشمزه بودن و با هم دیگه خوردیم.

کلی بالاخره خوش گذشت امروز و واقعا گذروندن لحظه ها به این خوبی و خوشی هستش که آدم احساس میکنه واقعا داره زندگی میکنه و از زندگی لذت می بره. ساعت 17:10 بود که عزیزم رو تا سه راه گلگشت رسوندم و از اونجا رفت خونه مامان بزرگش و باز یه روز دیگه از روزهای با هم بودنمون گذشت

عاشق شوخی و خنده هاتم و شیطنت و شلوغی هات نمیدونی وقتی باهام اینهمه مهربونی و شوخی میکنی چقدر دوست داشتنی تر میشی و من همش میخوام بگیرم بخورمت

عصری هم عزیزم حوصله نداشت زنگ زد و حرف زدیم. براش از فامیل های دورش خواستگار پیدا شده بود و سر این موضوع یکم با مامانش حرفش شده بود و راجع به این قضیه حرف زدیم. فدات شم میدونم که منو انتخاب کردی و دیر یا زود کنار همدیگه واسه همیشه قرار می گیریم عزیزم منم قول میدم که همیشه با سربلندی پیشت باشم و همیشه سربلندت کنم و همیشه بیشتر از روز گذشته قدرت رو بدونم و دور سرت بگردم واقعا که هیچ کس مثل تو نیست و تو تنها گلی هستی که به این زیبایی و مهربونی آفریده شدی. ممنون بخاطر امروز

الان هم که عزیزم با خونواده رفتن پارک. نذاشتن فرزانم خونه بمونه و استراحت کنه حالش هم خوب نبود کلی نگرانشم و منتظرم که برگرده خونه و استراحت کنه می بوسمت مهربونترینم آروم باش میدونم روح و جسمت به آرامش نیاز داره. کنارتم برای همیشه و برای همه ی وقتها

خیلی دوستت دارم فرزان جووونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 22:19  توسط حسین   | 

شبهای تابستون

دیشب همین موقع تو پارک نزدیک خونه فرزان جوونم بودم که عزیزم هم با خونواده و تعدادی از فامیل اومده بودن. همون لحظه اول که وارد پارک شدم از جلو همدیگه گذشتیم که با دختر خاله کوچیکش بود. چشم تو چشم هم باباش مثل اینکه شک کرده بود تیز نگاه می کرد وقتی داشتیم از کنار هم می گذشتیم. مثل همه وقتها زیباترین بود و واقعا تو چشاش یه معصومیت و زیبایی خاصی نهفته شده که مخصوص خودشه

چقدر هم سرد بود. حالا خوب بود عزیزم یه کاپشنی رو شونه هاش گاهی وقتها مینداخت منم یکم دورتر نشستم و همش نیگا کردم چه تصوراتی از ذهنم داشت می گذشت توهم زده بودم خودم هم خیلی سردم شده بود تا اینکه فرزان جوونم اینا رفتن و منم برگشتم خونه. ماه هم اون بالا تو آسمون بود و داشت می رفت که کامل بشه.

امروز صبح هم اونقدر خوابم می اومد که نگو 3 – 2 – 1  گفتم بلند شدم. عزیزم هم یکم دیرتر بلند شد شرکت بودم زنگ که زدم حالش زیاد خوب نبود مثل اینکه سرما خورده بود اتاقش هم دیشب سرد بود. فدات شم پنجره رو ببند و بخواب شبها منم دیگه می بندم. یادم میاد اون سالهای دور که شبهای تابستون اونقدر گرم بود که تا صبح تو حیاط خونه که می خوابیدم خوابم نمی برد ولی این تابستونها اونقدر سرده شبها که باید پنجره رو ببندی و بخوابی.

ظهر و بعد ِ ظهری هم عزیزم کلی تو خونه با اون حال خرابش کار کرده بود و کلی آشپزخونه رو تمیز کرده بود دلش هم میدونم که تنگ بود و اس ام اس داده بود که میخواد یه گوشه ی خلوت یه دل ِ سیر گریه کنه فدای اشکهات بشم گریه نکنی ها دوستت دارم همه ی این روزها تموم میشه و فردا مال من و توست.

الان هم عزیزم خونه مامان بزرگش اینا هست.باباش هیات اینا داشتن که انداخته بودند مسجد... دلتنگتم کاش می شد این شبای تابستون با هم بودیم و تو سکوت و خلوت شب کنار هم قدم میزدیم. خیلی دوستت دارم عزیز ترینم مواظب سلامتیت باش فردا هم اگه خدا بخواد قرار شده که عزیزم رو ببینم و ساعتی با هم دیگه باشیم منتظرم که خبر بده

حدِّ فاصل ِ جنوبی ترین محلِّ صورت ِ تو ،


تا دشت ِ سینه ات ؛


درّه ای ست ...



دلم برای " لب کُشی " میان ِ درّه ی تو


پر می کشد ...

بهاربيست                   www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 23:14  توسط حسین   | 

غیر از تو ...

من روز خویش را

با افتاب روی تو ،

کز شرق خیال دمیده است ،

اغاز میکنم

ان لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش مینشینم :

موسیقی نگاه ترا گوش میکنم ،

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو ،

                     هر چه هست فراموش میکنم

 

آره عشقم غیر از تو هر چه هست فراموشم شده و همه جا تنها و تنها تو در اندیشه ی منی و من بی تو هیچ نمی خواهم. یادت همیشه خوشحالم میکند و امید به زندگی و کار و تلاش را در وجودم بیشتر و بیشتر میکند

اول هفته باز تموم شد مثل بقیه روزها. عشقم دیروز با دوستش الینا رفته بودن کوه عون بی علی، همون کوهی که سال گذشته هم آذر ماه با هم دیگه رفته بودیم. یادش بخیر. خیلی نگران سلامتیش بودم و از یه طرف هم خوشحال بودم که هم براش ورزش حساب میشه هم کلی رو روحیه اش تاثیر داره کاش میشد با هم بریم ولی عزیزم می گفت که همه جا مامور و اینا بود. خیلی هم زنگ زدم و مزاحمش شدم و همش حالش رو می پرسیدم. تا اینکه طرفهای 11 بود که برگشتن و تا برسه خونه باز با همدیگه حرف زدیم. عشقم اون پاهاش خسته شده بود ولی قرار بود که دیروز عصری با خونواده برن بیرون و میدونستم که کلی خسته میشه عصری هم که عشقم برگشت خونشون زنگ زد کلی خسته بود و می خواست بخوابه و لالاش برد منم دیروز که جمعه بود خواهر بزرگ اینا اومده بودن. بعد ظهری عصر هم همه یه جایی رفتن موندیم من و بابا و مامان که سه تایی رفتیم رستوران سنتی شهریار بغل جاده. هم هواش عالی بود هم یه باد سرد می اومد که روح آدمو تازه می کرد. کلی سه تایی گفتیم و خندیدیم و بناب کبابی خوردیم از گلوم بزور پایین رفت همش دلم پیش فرزان جونم بود کاش پیش هم بودیم دعا میکنم زودتر واسه همیشه با هم باشیم و از بودن با هم و با هم گشتن ترسی نداشته باشیم و تو زندگیمون همه جا با هم بگیم و بخندیم و بگردیم...

صبح امروز هم گلم دیر بلند شد فدات شم که تا بلند شد اس ام اس داد منم زودی زنگ زدم هنوز تو تختخوابش بود که گوشی رو برداشت صدای ناز، خسته و خواب آلودش وسوسه ام میکرد که از پشت گوشی تلفن بگیرم بغلش کنم و وقتی نازش میکنم بگم عزیزم آروم بخواب تا خستگی هات بره...

حدود ظهر بود که برگشتم تبریز. عصری هم یه سر رفتم شرکت که باز با فرزانم حرف زدیم شام مهمون داشتن خاله و سه تا دختر کوچولوهاش عشقم هم داشت کلی تو خونه کمک می کرد. رفتم ولیعصر گشتم ببینم از اون کفش هایی که گلم میخواست ببینم پیدا میشه یا نه. یه آدرسی هم داده بود عزیزم ، پاساژ شهر شب. ولی پیدا نکردم بعد هم واسه کنسرت آذری که گذاشتن از پگاسوس بلیط ها و زمان رو پرسیدم و اومدم. که اگه عشقم برنامه اش جور در بیاد با هم میریم کنسرت. ولیعصر هم کلی شلوغ بود. اصلا حس یه قدم برداشتن رو نداشتم هیچ جا دلم نمیخواد بدون فرزانم برم. واقعا که قشنگی تبریز واسه من به این خاطر ِ که تو توش زندگی می کنی، تو فرزان جووونم.

فدات شم   خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 21:44  توسط حسین   | 

کیستی تو ؟

نزدیک می شوی به من

                             فرسنگها در من فرو می روی

                                                     در من خانه می کنی

                                                             در من حضور می یابی

لحظه به لحظه هر جا و هر کجا

                           توی انگشتهایم جاری می شوی

                                  سطر به سطر خاطراتم را می نگاری

                                                                 روی لبم می نشینی

خنده می شوی ، حرف می شوی

                                     دلم که می گیرد از چشمهایم می باری

کیستی ؟ کیستی تو ؟                                                    

                                    کیستی تو که اینهمه

                                                                     که در من بی تابی

                                      بی آنکه کاسته شوی

                                                         بی آنکه غروب کرده باشی

کیستی؟ کیستی تو که اینهمه

                    سزاوار حرفهای عاشقانه ای

                   کیستی تو که دیدنت زندگی ، رفتنت مرگ است

در من بمان

از هنوز تا همیشه

 

آخر هفته هم از راه رسید. چقدر سرد بود دیشب از خواب که بلند شدم داشتم می لرزیدم فدای عشقم بشم که همش حالم رو می پرسید و زنگ می زد الان هم یه ساعت بیشتر بود که داشتیم با همدیگه حرف می زدیم.

قربونش برم که هم با من حرف میزد هم داشت شام رو آماده می کرد بعد هم خودش آماده شد و داداشش داشت می اومد دنبالش که برن خونه مامان بزرگ. درباره عشق و ازدواج اطرافیانمون و خیلی موضوع های دیگه حرف زدیم. فرزان جوونم هم که مثل همیشه نکته نظرهای خوبی داشت و قضایا رو با دید خیلی وسیعی تحلیل می کرد. قربون اون چشاش برم که نه از خوشگلی کم داره نه از درک و فهم خوشحالم از داشتنت عزیزم

دلم هم آروم شد که گفتی تو جواب اسکن نوشته که مشکل کمر دردت خفیف هستش و احتمالا با دارو و ورزش و مرور زمان خوب میشه نگران هیچی نباش عزیزم. فقط بیشتر مواظب سلامتیت باش و از خودت مواظبت کن. منم یه سر میرم پیش خونواده و میام پیشت.

 خیلی دوستت دارم                                               

                                                                                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 19:26  توسط حسین   | 

قصه ی عشق ما (قسمت ششم)

اولین بار بود که شماره فرزانه رو می گرفتم و اولین بار بود که صداش رو می شنیدم. سلام و احوالپرسی کردیم و اینکه او هم منو دیده و شناخته بود. پرسیدم بیام پیشتون یا میتونی بیای حرف بزنیم از نزدیک. گفت همونجا باش میام. از ماشین پیاده شدم ابرها در حال گذر بودن بوی بهار داشت می اومد و اونروز که مهمترین روز زندگیم شد 20 اسفند 86 بود. فرزانه اومد و من از ماشین پیاده شده بودم.

نگاههای اول آمیخته با اضطرابهایی بود که ضربان قلبم رو بیشتر می کرد و من سعی می کردم ظاهرم رو حفظ کنم. ازش خواستم که بشینیم تو ماشین. اومد و کنار هم نشستیم. پرسیدم میتونم دور بزنم گفت اشکالی نداره. کیفش داخل ماشین دوستهاش جا مونده بود و با هم از نمایشگاه خارج شدیم. دوستاش هم همش زنگ می زدن و اینکه کجایی. لحظه هایی که نمیشه توصیفش کرد لحظه هایی که تنها باید تو اون لحظه ها باشی تا بدونی که چه احساسی به آدم دست میده. رفتیم دور زدیم ازش خواستم که بریم کافی شاپ وحید، قبول کرد و رفتیم اونجا. روبروی هم. اولین حرفهایی که بصورت مستقیم بین ما رد و بدل شد. گاهی وقتها خودم نمی دونستم چی دارم میگم. همون زیبایی و همون چشمهایی بود که سالها من تو زندگیم اونارو کم داشتم و دنبالشون می گشتم، همون دستهایی که هزار ظرافت در آفرینششون بکار رفته بود و جاشون تو دستهای من خالی بود و من با همون چشمهای متعجبم نگاهشون می کردم.

فرزانه کمتر حرف زد و من بیشتر از خودم گفتم. او فرزانه بود و عزیزم شد، فرزانه ی عزیزم... بعد از ساعتی که بر گشتیم تا جلوی دانشگاهشون رسوندمش. حرف از کتاب بود و یه کتاب آمار احتمال لازم داشت که منم داشتم و قرار شد پس فردا براش ببرم. خوشحال بودم که یه بهونه پیش اومده بود که بزودی دوباره ببینمش.

وقتی برگشتیم اینبار در کنار داشتن خدا عشق هم داشتم.

من عاشقشش شده بودم...

عشقی که میدونستم زمان لازمه تا پخته تر و پخته تر شه و شکل یک عشق واقعی و دوست داشتن ملایم و آروم و همیشگی رو به خودش بگیره. شب به همه ی اتفاقاتی که تو عمرم گذشته بود داشتم فکر میکردم و به فرزانه که فرزانم شد. خدا چه خوب از هر راهی که خودش صلاح میدونه آدمها رو بهم می رسونه و آشنای هم میکنه و عشق زیباترین رابطه ی بین دو انسان میتونه باشه و به انسان قدرت حرکت و نیرو واراده ی بیشتر میده.

دومین دیدارمون هم اتفاق افتاد و تا عید اون سال چندین بار همو دیدیم که گاهی وقتها تا نزدیکی های خونشون می رسوندمش. اولین چیزی که عزیزم برام هدیه داد. عروسک خوشگل خرسی بود که الان هم تو ماشین آروم و راحت خوابیده و در طی همه ی این روزها و ماههایی که گذشته شاهد من و بودن فرزانم بوده. خوشحال بودم چیزی رو که خودش داشت و دوستش داشت بهم هدیه داد.

مرور زمان و گذشت روزها و با هم بودنها و با هم رفت و آمدها بیشتر و بیشتر مارو آشنای هم کرد و من بیشتر و بیشتر از روز قبل دل بستم و عزیزترینم شد. دختری با احساسات فوق العاده ظریف و پاک و قلبی که دوست داشتن رو با نهایت زیبایی به تصویر کشید و چشمهایی که نگاهشون تا عمق وجودم رسوخ کرد. عزیزی که از هنرمند بودن و از درک و فهم هیچی کم نداشت و من همیشه از کنارش بودن لذت بردم و خیلی چیزها یاد گرفتم... چه روزها و چه خاطرات که ازمون بجا موند و چه روزهای خوبی که با هم گذروندیم. عزیزم ترم دوم بود که با هم آشنا شدیم و دانشگاهش رو هم با هم تموم کردیم. من از دی ماه سال گذشته اومدم وبلاگ نویسی رو شروع کردم و همه ی خاطراتمون رو اینجا ثبت کردم ولی عزیزم از همون روزهای اول تو وبلاگش خاطراتمون رو نوشت. خاطراتی که پشتوانه ی زندگی ما هستند. از اون روز آشناییمون بیشتر از شانزده و نیم ماه گذشته و عشق پاکی که بین ما بوده همیشه دوست داشتن رو در قلبهای ما فروزان تر و فروزان تر کرده. پستی و بلندیها زیاد بوده و اشتباهاتی که من مرتکب شدم و همیشه دل عزیزم رو آزردم ولی او همیشه با بزرگواری بهم چشم دوخته و من ازش سادگی و صداقت رو آموختم. و همیشه در همه جاها به پشتوانه ی روحی او پیشرفت کردم و به مشکلات خندیدم. و شرکتی هم که الان دارم با طرح و نظر های او شروعش کردم. و راهی که ما در پیش داریم راه بهم رسیدن هستش و برای همیشه در کنار هم قرار گرفتن و هیچوقت از مشکلات هراسی به دلمون راه نمی دیم. من ایمان دارم و باور کردم که تنها کسی که میتونه منو خوشبخت کنه و بهم آرامش بده فرزانه هستش فرزانه ی عزیزم.

امروز صبح هم کنار هم بودیم و خوش گذشت. و الان یاد اون آهنگی که گوش میکردم میافتم که میخوند:

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم    یک نفر میاد که من تشنه ی بوئیدنشم

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده   لب اون شعرای عاشقونه خوندن بلده...

آره اون یک نفر اومد که من منتظرش بودم و چه باشکوه وارد زندگیم شد. فرزانه ی عزیزم بخاطر همه ی روزها و تک تک لحظه های خوب با هم بودنمون ممنون. و اگه خیلی وقتها آزردمت معذرت میخوام و مثل همیشه از

صمیم قلبم دوستت دارم

و اینک من اون پسری هستم که دو تا گمشده ی خودش رو بعد از سالها پیدا کرد :

 خدا و عشق    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 21:31  توسط حسین   | 

قصه ی عشق ما (قسمت پنجم)

خیلی سخته بیای ببینی دیوار بلندی بین تو و کسی که نادیده به سرنوشتش علاقمند شدی کشیده بشه. غمگین بودم. نمیدونستم اون ته دلم چی بود که منو اینجوری میکرد.

ولی به بلندی دیوارهای بلند نیست آنجا که خدا بخواهد دستها به هم برسند دیوارهای سخت و بلند کوتاهتر می شوند.

حس میکردم که تموم شد و دیگه پیداش نمیکنم. تا اینکه چند روز بعد رفتم که آف هامو تو یاهو چک کنم دیدم فرزانه هستش که برام آف گذاشته با شک و تردید، بخاطر اینکه من ایمیل خودم رو داده بودم و اون وقتی آف میذاشت تردید داشت که ایمیل من رو درست یادش مونده یا نه. کلی خوشحال شدم و براش آف گذاشتم. چند روز بود که بعد از ظهر ها منتظر بودم که برم آف هاشو بخونم و براش آف بزارم. اون روزها مامانش رو می برد دکتر و منم همش ازش خبر می گرفتم البته همه ی اینها بهونه بود واسه اینکه بهش بیشتر و بیشتر نزدیک بشم. یادمه یه روز سر کار بودم اونقدر دیر کردم که نتونستم سر وقت براش آف بزارم تا رسیدم رفتم دیدم برام آف گذاشته و ناراحت بود از اینکه چرا ازم خبری نبوده و نوشته بود : دلم خوش بود که یکی برام آف میزاره و حال و روزم رو می پرسه.

الان که فکرش رو میکنم رشته های نامرئی احساس از اون روزها داشت تو روح هر دوی ما تنیده میشد و ما بدون اینکه بدونیم قرار بود آینده ی مشترک و روزهای خوبی رو با هم داشته باشیم.

یه شب که تو نت حرف میزدیم ازم عکسهامو خواست منم چهار تا از عکس هامو دادم. می گفتم الان خوشش نمیاد و ... ولی نه گفت خوب بودن عکسهات. منم خواستم عکسش رو اگه ممکنه ببینم. گفت مگه ندیدی گفتم نه، گفت همین گوشه هستش که گذاشتم. آره همون گوشه ی پنجره ی گفتگومون عکس کوچکی از یه دختر زیبا با موهای زیباتر که از زیر روسری اش زده بود بیرون با عینکی که رو چشاش داشت و کمی چهره اش رو می پوشوند بود. فکر نمی کردم عکس خودش رو گذاشته باشه. گفت خودمم. قشنگ یادمه که گفت : وحشت کردی؟. در حالیکه من مبهوتش بودم... چند روز گذشت تا اینکه من ازش خواستم که همدیگر رو ببینیم. روز پنج شنبه بعد از ظهر شانزدهم اسفند ماه بود و از آشنایی اولیه ما یه ماه داشت می گذشت و اعتمادش نسبت به من و حرفهایی که زده بودم جلب شده بود. بالاخره راضی شد و قرار شد هفته بعدش روز دوشنبه همدیگر رو ببینیم. احساس می کردم تا دوشنبه خیلی مونده خواستم زودتر ببینمش ولی گفت واسه روز دوشنبه وقت داره. قرار شد دوشنبه هفته بعدش که بیستم اسفند ماه 86 میشد همدیگر رو ببینیم ساعت 15:30 در چهار راه خیام و من می رفتم دنبالش. شماره موبایلش رو هم با خواهش و تمنا ازش گرفتم و تا روزی که دیدمش تنها گاهی وقتها به هم اس ام اس می دادیم.

دوشنبه دور بود خیلی دور، نمیدونم چرا عجله داشتم که زودتر دوشنبه بشه و ببینمش. دوشنبه از راه رسید بیستم اسفند ماه 86. اونقدر عجله داشتم که نیم ساعت هم یادمه که زودتر رفته بودم و اس ام اس زدم که من سر قرار هشتم هر وقت خواستی بیا. جواب داد که من با دوستانم اومدیم نمایشگاه و تو هم بیا اینجا همو ببینیم. گفت با ماشین دوستم که یه سمند آبی هستش در قسمت سربالایی پارکینگ هستیم. آبی با ماشین خودم که اونروز ها 206 بود رفتم نمایشگاه. دلم تند میزد به خودم رسیده بودم ولی حرفی از حفظ نکرده بودم که بگم. یه روز نیمه آفتابی و تقریبا گرم بود و داشتیم به عید و به پایان زمستان نزدیک می شدیم. وارد نمایشگاه شدم سربالایی نمایشگاه رو که با ماشین بالا می رفتم همش چشمم دنبال یه دختری بود که بعد ها فهمیدم که اونروز اومده بود بگه زندگی تنها معنایش عشق و دوست داشتن است. از کنار ردیف ماشین ها می گذشتم که یه سمند آبی دیدم که کنارش چند تا دختر بودن، همون لحظه ی اول فهمیدم که فرزانه کودومش بود. مجبور شدم رد بشم آخه جای پارک نبود و از پشت سر هم ماشین بود که داشت می اومد رفتم از بالا دور زدم و برگشتم و یکم پایین تر از اونا نگه داشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 21:27  توسط حسین   | 

قصه ی عشق ما (قسمت چهارم)

نزدیک به سی و یک سالم بود. خدا رو داشتم ولی عشق نداشتم... بیشتر وقتهای بیکاریم رو شبها یا روزها وقتی تو محیط ایرانسل بودم اینترنت می رفتم. و اینجوری بود که با سایت کلوب آشنا شدم. یه دنیای جدید که تا یه مدت آدمو جذب میکنه ولی بعد می بینی جذابیتش همون چند ماه بوده و بیشتر از تکرار چیزی نیست و همه میان و میرن و کسی نمیمونه. اون روزها بود که با خیلیها تو اینترنت حرف میزدم. جایی که کسی تورو نمی شناسه براحتی میتونی با هزار اسم وارد بشی و راحت خودتو بیان کنی و با بقیه آدمها حرف بزنی. شاید براحتی بتونم بگم که اینترنت ماسکی شده واسه پوشوندن چهره خودمون برای اینکه دیگران مارو نشناسند و ما بهتر درونمون رو نشون بدیم بدون اینکه ترسی از شناخته شدن داشته باشیم.

آره تو اینهمه سال هیچکس نتونست دلم رو تسخیر کنه و هیچکس نتونست با نگاش دلم رو بلرزونه، محکمتر از اونایی بودم که زود عاشق بشم و زود دل ببندیم. تنها بودم ولی بشدت اعتقاد داشتم که هیچکس تنها آفریده نشده و خدا هر کسی و هر چیزی رو که خلق کرده با جفتش آفریده و خدا در وقت مناسبی که خودش صلاح میدونه اونو سر راهت قرار میده تا آشنای هم گردین و زندگی رو با هم به سر برین. در گیر و دار همین اینترنت بود که اوسط بهمن ماه 86 به دختری که اسمش فرزانه بود پی ام دادم و او جوابم رو داد. یه مکالمه معمولی که تو نت بین همه اونایی که هستن اتفاق میافته شاید یکی باهات حرف بزنه و وقتش رو داشته باشه ولی یکی نه. جمله های ساده و احوالپرسی بود که تنها بین ما رد و بدل شد.

ولی چه کسی میدونست که این آشنایی خیلی کوتاه زندگی ما دو تا رو چقدر دستخوش تغییر میکنه. یه دختر احساساتی با شیطنت ها و مشکلات مربوط بخودش. دختری که با چند تا حرف اون روزها که هنوز من ندیده بودمش میتونست رو من تاثیر بزاره.

آره رابطه ی دو انسانی که نه همدیگر رو دیده بودند و نه همدیگر رو می شناختند شروع شد. ترم دوم کامپیوتر میخوند تو دانشگاه آزاد.  بعد از اون مکالمه چندین بار واسش پی ام گذاشتم و از حال و روزش پرسیدم و کوتاه جوابم رو میداد تا اینکه یه مدت ناپدید شد و دوستش بود که اومد برام پی ام داد و رفتنش رو گفت. اون روزها اون دختری که اسمش فرزانه بود و بعدها فهمیدم اسم اصلیش هم همون فرزانه هستش درد و مشکلاتی رو با خودش داشت که کسی نه اونو می فهمید و نه درکش می کرد و رفته بود تهران تا که دور از همه ی دردهایی که اطرافش داشت چند روزی رو پیش خاله اش باشه.

نمیدونم چرا دلتنگش بودم نمیدونم چرا ندیده میخواستم یه جوری کمکش کنم و پیشش باشم و با حرفهام آرومش کنم.

در التهاب گذر سخت ثانیه ها بود که اومد و برام پی ام گذاشت که برگشتم. دلم آروم شد، و خوشحال شدم. ولی چند روز بعد که خواستم سر بزنم دیدم پروفایلش رو مسدود کردن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 21:24  توسط حسین   | 

قصه ی عشق ما (قسمت سوم)

روزهای بعد از خدمت سربازیم تا شش ماه در کتابخونه گذشت و اونقدر سخت خوندم که معلم اطرافیانم شده بودم. بعد از اینکه نتایج کنکور رو رتبه ام با اینکه خوب بود ولی شهر های دور می تونستم قبول بشم منم که از همون دوران ابتدایی دوست داشتم فقط و فقط الکترونیک بخونم. از دانشگاه آزاد تبریز هم همون رشته قبول شده بودم و مثل اینکه خواست خدا این بود و دانشگاه رو شروع کردم. هزار تصور از دانشگاه و مهندسی خوندن تو ذهنم بود و هزار راه واسه پیشرفت در درون خودم ترسیم کرده بودم، نگو که دانشگاه دبیرستان بزرگ بود و تنها فرقی که داشت پسر و دختر کنار هم می نشستن و ماجراهای تکراری عشق و دل بستن بود که گوشهام می شنید و بغض ها و اشکها و التماس ها و دنبال این و اون رفتن ها و ... آره اینها همه مهمترین حرفهای دوستانم بود. همیشه دلم میخواست یه گروه تحقیقاتی درباره الکترونیک که شدیدا بهش علاقه داشتم پایه ریزی کنم ولی فهمیدم که این تنها بودن هستش که منو موفق میکنه و هنوز جامعه ما اونقدر پخته نشده که به کارهای گروهی علاقه نشون بده و به نفع جمع، نه به نفع خود کار کنه. ترم اول دانشگاه سنگین ترین و سخت ترین چیز برام این بود که چه وقت درسم رو تموم میکنم و حال که دارم می نویسم نزدیک به پنج سال شد که تموم کردم. واقعا روزها بدون اینکه بدونیم چقدر زود می گذره و چه زود از دستشون میدیم. دوران دانشگاهم دورانی شد که علاوه بر درس کتابهای خیلی زیادی درباره مسایل دینی و اجتماعی خوندم. ولی هیچوقت به مسایل سیاسی اهمیتی نشون ندادم و دنبالشون نرفتم. من اهل سیاست نبودم.

تا چشم باز کردم دانشگاه تموم شده بود و همه دنبال کار خودشون رفته بودن. نه عاشق شدم نه قلبم برای کسی تپید. جزو اونهایی بودم که برای همه  ازاهمیت ازدواج و مقدس بودن و نیاز بودن آن سخنرانی می کردم ولی در اعماق دلم برای خودم نه ازدواجی متصور بودم نه دوست داشتنی نه عاشق شدنی و نه .... آره تک و تنها بودن رو دوست داشتم و تک و تنها زندگی کردن رو اینکه هیچ صدایی نباشه و من خودم باشم و خودم...

تموم کردن دانشگاه با اون گرفتن دیپلم زیاد فرقی نداشت. تنها لقب بامسمای مهندس بودن رو با خودم داشتم چیزی که امروزه همه بدنبال اسم خودشون یدکش می کشند. تنها ذهنی که طراح هستش و می تونه خلق کنه و میتونه چیز تازه بیافرینه میتونه مهندس باشه.

بعد از دانشگاه دو سال از زندگیم رو در کارخونه ای گذروندم که همش برام آموختن تجربه بود هم تجربه های فنی و هم تجربه های مدیریتی. بیشتر روزهام طلوع خورشید رو صبح ها وقتی وارد کارخونه میشدم می دیدم و بیشتر وقتها وقتی از کارخونه میاومدم بیرون از غروب هم گذشته بود و تنها شبها مال من بود. شبهایی که تابستونهاش رو می رفتم اسکیت و زمستونهاش وقتی برف می اومد می رفتم قدم میزدم و رد پاهایی که ازم برجا می موند رد پاهای یه نفر بود. گاهی از تنهایی سخت می ترسیدم، می ترسیدم که برای همیشه تنها باشم و در سرنوشتم اسم کسی ننوشته شده باشه. حرف و حدیثهای خونواده و فامیل و اطرافیان درباره ازدواج ... نه من هیچوقت نذاشتم کسی برام تصمیم بگیره.... پس باید صبر میکردم.

همون دو سال کارخونه کار کردن برام کافی بود. درسته که در کارخونه  رو در اتاقم مدیر برق نوشته بودن ولی من برای حقوق بگیر شدن ساخته نشده بودم، نمی خواستم که احساس و ظرافت قلبم رو در بین چرخهای سنگین و پر سر و صدای کارخونه له کنم و از بین ببرم و تبدیل به آدمهای ماشینی که زندگیشون برنامه ریزی شده بود بشم. و بعد از سی سال خستگی روزهای کار و تنها کار رو با خودم داشته باشم استعفا دادم.

برگشتم شهر دانشگاهیم. محیط اداری شرکت ایرانسل با خارجی هایی که باهاشون کار میکردم برام خیلی بهتر از کارخونه بود. روزهایی که بیشتر به گشتن و گفتن و خندیدن گذشت. روزهایی که واسه ماموریت شهرهای زیادی رفتم. ولی باز من برای حقوق بگیری و صبح ها کارت زدن ساخته نشده بودم. کار و فعالیت تو بازار آزاد رو شروع کردم مهم نبود برام که چی داشتم و چی نداشتم مهم این بود که خودم بودم و روزهام به خودم تعلق داشت و فعالیتی که خودم انتخابش می کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 21:21  توسط حسین   | 

قصه ی عشق ما (قسمت دوم)

در زمستونی که نه خدا بود نه عشق، و پیاده رو های یخ زده وادارش میکرد که مواظب دلش باشه تا زمین نخوره، رفت که دو سال رو دور از خونواده به خاکی که ازش ریشه داشت خدمت کنه. دو سال سختی بود با هزار پستی و بلندی با هزار مکافات که بایستی احساس دوران جوونیش رو در صندوقچه ی گوشه ی خونشون پنهونش میکرد و به بلوغ نه می گفت، دو سالی که ناسازگاریهاش با آدمهای اطرافش باعث شد که بارها با یه کوله پشتی که پر از کتاب بود و عقده ی ادامه ی تحصیل رو دلش سنگینی میکرد از این شهر به اون شهر جابجا شه و آخرش پاییزی که برگهاش داشت می ریخت بر بالای بلندی کوه هایی که شبهاش واسه دوستهاش ترانه های عاشقونه میخوند و دفتر خاطرات دوستاش رو پر میکرد دوران خدمتش تموم شد ولی هنوز عاشق نبود. همون پاییزی که بدنبالش زمستون سختی بود و خدا رو دلش سنگینی میکرد شب بین خواب و بیداری رویایی رو تجربه کرد که همه ی آموخته ها و افکارش رو بهم ریخت و ترس تا مدتها به اون چشمهای متعجبش اضافه شد. او خود خدا بود که زیر سنگینی برف اون نیمه شب اومده بود که قلبش رو تسخیر کنه و وقتی انگشتهاش رو بین انگشتهاش بسختی گرفته بود  تو وجودش جاری شد.

خدا رو داشتن به زندگی معنی و مفهوم میده و پوچ بودن رو از بین میبره و والاترین هدف ها رو واسه آدم تعیین میکنه. و خدا رو داشتن به انسان یاد میده که از منافع پست و حقیر دنیوی بخاطر ارزشهای والای انسانی بگذره و برای زندگی کردن هدفی بالاتر از همه ی هدفها داشته باشه.

آره پسر قصه ی ما خدا رو لمس کرد و فهمید این تنها خدا بوده که در همه ی این سالها هیچوقت نیاز به اثباتش نبوده. خدایی که زمین و آسمونها رو در نهایت زیبایی و شگفتی آفریده و بیشتر از هر کسی به انسان نعمت داده و بیشتر از همه عزیزش داشته و همراه و یاورش بوده و دوستش داشته.

برای بیشتر شناختن خدایی که وارد زندگیش شده بود هنوز راه طولانی در پیشش بود راهی که خودش باید زحمتش رو می کشید و همه ی آموخته هاش رو دوباره بایستی پایه ریزی می کرد و اعتقاد و ایمان قلبیش رو بیشتر میکرد.

روزها در حال گذر بود و او اینبار خدا رو داشت ولی در دلش هنوز عشق نبود و نمی دونست که عشق زندگی رو کامل میکنه و بدون اون درک بیشتر خدا هم ممکن نبود.

...........................................................................................................

دلم تنگه میخوام بگم که اون پسر من بودم : حسین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 21:20  توسط حسین   | 

قصه ی عشق ما (قسمت اول)

هنوز یادمه ، اون پسری رو که سالها پیش وقتی هنوز 18 سال بیشتر نداشت با پر رویی هر چه تمامتر (وقتی که معلم فارسیش ازش خواسته بود که بجای انشا نوشتن یه موضوعی رو انتخاب کنه و بیاد دربارش کنفرانس بده ) رفت پای تخته و نوشت "سخن در عشق". یه هفته راجع به موضوع انتخابیش تحقیق کرده مطالب جمع کرده بود میخواست متفاوت باشه و کلی جملات زیبا حدود هفت صفحه از حفظ کرده بود و میدونست که بچه ها دوست داشتن از عشق و عاشقی حرف باشه. موضوعی که اون زمونها بیشتر علامت ممنوع می خورد وقتی میخواستی دربارش حرف بزنی. و رابطه ی بین آدمها خیلی محدودتر از امروز بود و رنگ زندگی ساده تر، و تعداد آدمهایی که ادعای عاشقی داشتند خیلی کمتر.

ضربان قلبش ، نگاه همکلاسیهاش ، معلمی که اون آخر کلاس نشسته بود همه و همه اظطرابش رو بیشتر می کرد ولی هر جوری که بود اولین کنفرانسش رو ایستاده با یه دست تو جیب شلوارش و با یه دست رو میز معلمش برگزار کرد. صدای کف زدنها سرخی گونه هاش رو بیشتر میکرد و تو عمق چشای همیشه متعجبش با اینکه از عشق حرف زده بود جای خالی دوست داشتن رو میشد دید. خودش بهتر می دونست که همه ی حرفهاش سطحی و تکرار حرفهای عاشقانه ای بود که از مجلات و کتابها جمع آوری کرده بود. پسری که دوست داشت فهمیده بشه و احساسات نوجوونیش رو خونواده لمس کنه و قلبش کسی رو دوست داشته باشه ولی نمی دونست که عشق چهجوری وارد زندگی آدمها میشه و چگونه بایستی دنبالش بره. اشعاری که در رفت و آمدهای مدرسه از حفظ میکرد و واسه خودش میخوند اون روزها بزرگترین لذت زندگیش بود در کنار معادلات سخت ریاضی، که همیشه دوست داشت پای تخته اولین نفری باشه که باهاشون کلنجار میره. و شیطنت هاش و به هم ریختن هاش همه رو به ستوه آورده بود و دیوار مدرسه تو زنگهای تفریح براش کوتاهتر میشد ولی همه دوستش داشتن و هنوز هم که هنوزه اسمش تو خاطر همه مونده از همکلاسیهاش گرفته تا اون معلم های دوران ابتداییش...

اون روزها خدا براش از همه چی بی مفهوم تر بود، خدایی که رو زمین به این بزرگی آدمها رو تک و تنها میزاره نمی تونه خدا باشه. ولی اگه خدایی هم نبود باز آدمها مجبور بودن که خدایی واسه خودشون بتراشن و عبادتش کنن. این حس نیاز خدا داشتن و به یه قدرت بزرگ سر خم کردن وجودش رو عذاب میداد و میخواست براستی خدایی باشه ولی نشانی ازش نبود و نمیخواست به همین راحتی ها بیهوده به چیزی اعتقاد داشته باشه. روزهایی بی خدایی داشتن طی میشدن و

قلبی که نه خدا داشت و نه عشق.

تنها یه حس مبهم و ناشناخته ای تو وجودش بود که بهش می گفت اون چیزی رو که می بینی و فکر میکنی نمی تونه همیشه درست باشه و حقیقت یه روزی از پشت پرده بیرون میاد و خدا نداشتن بهتر از خدایی هست که به دروغ بهش تظاهر کنی و انجام هر کاری رو واسه خودت ممکن بدونی...

نه شکفتن برگهای بهاری نه گرمی تابستونی که دلها رو به آتیش میکشوند نه پاییزی که رنگ برگهاش دل هر انسانی رو به شوق می آوُرد و نه زمستونی که باعث میشد آدمها بی تفاوت از کنار هم بگذرند هیچکودومشون عاشقش نکرد ولی حسی همیشه تو قلبش بود که نذاشت با گذشت فصلها به روزمرگی و بی احساس بودن عادت کنه حسی که تنها میشه گفت معنیش مهربونی بود همون مهربونی که تو چشای متعجبش جمع میشد و هزار تا معنی می تونستی ازش بیرون بکشی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 21:16  توسط حسین   | 

یه صبح قشنگ با عزیزم

چنانت محتاجم که بی تو زندگی ام نیست و چنانت مشتاقم که تو را در همه ی لحظه هایم خواهم. چندانت مهربان یافتم که تنها دل به تو باختم....

ای آن که نامت بلند است و حدیث بودنت بی چون و چند! ای زیبای محض.

من سر تسلیم تو تا بردم و نقش غیر از تو از دلم ستردم هیچ نماند ، الا عشق

تنها عشق است که معجزه میکند و هر ناممکنی را ممکن می سازد. به معجزه ی عشق باید ایمان داشت. و این تنها تو بودی که در همه ی وجودم نقش عشق رو با قلب مهربونت کشیدی و عاشقم کردی

هر صبح که چشمهامو وا میکنم تو در اندیشه ی منی و هزار بار خدا رو شکر میکنم که در روزهایی که در گذر است کنارم عاشقانه هستی و با مهربونی هات روحم رو آروم تر و آروم تر میکنی و ایمانم بیشتر از روز قبل می شود. یه دنیا ممنون فرزانم که صبحی زنگ زدی و صدای قشنگت رو شنیدم همیشه دوست داشتنی بودی و هستی... 

آره شرکت بودم که فرزانم زنگ زد میخواست بره چند تا واسه خودش کتاب بگیره. ازش خواستم که منم برم دنبالش و عشقم اولش راضی نبود که وقتم رو بگیره ولی من این روزها بیشتر از همیشه دلتنگش بودم و نگران سلامتیش و اصرار کردم و گلم پذیرفت ساعت 10:50 بود که تو آبرسان جلو کتابفروشی راه دانشگاه همدیگر رو دیدیم. عینکش رو زده بود داشت می اومد و ته دلم خوشحال بودم که چند ساعتی رو با همدیگه خواهیم بود اولش رفتیم کتابفروشی و کتاب هارو نیگا کردیم و عزیزم چند تا کتاب غیر درسی گرفت که یکیش هم کتاب پیکاسو بود که برداشتیم. بعدش سوار ماشین شدیم و اومدیم دوستش مهسا رو هم که با اون هم قرار داشت برداشتیم و رفتیم تربیت. درباره اینکه هفته گذشته دکتر رفته بود و قرار بود بره اسکن و ... حرف زدیم. ته اون چشای خوشگلش همیشه بزرگترین امیدها و اعتماد به نفس ها و اراده ها و دوست داشتن ها خوابیده و من مطمئن هستم که حالش زودی خوب میشه و بهتر از همیشه با هم و در کنار هم به زندگی و روزهای خوشی که در پیش دارم ادامه میدیم

رفتیم تربیت. ماشین رو گذاشتم پارکینگ و عشقم با دوستش دوتایی رفتن که بگردن و خرید کنن. فقط اونجا که رفته بود واسه خودش دستبند بگیره من رفتم پیشش و وسایل هاشو ازش گرفتم که راحت بگرده. یه دستبند خوشگل سبز فیروزه ای هم گرفت که روش نقش ماهی بود. بعدش اونا با هم دیگه رفتن خرید منم اومدم چند دوری زدیم تا اینکه گلم دوباره زنگ زد که داریم میائیم بریم. من رفتم جلوشون و همدیگر رو دیدیم.

اول پاساژ تربیت یه بستنی فروشی بود که سالها من از جلوش گذشته بودم ولی تا حال با اینکه خیلی دلم خواسته بود برم ولی نرفته بودم شاید قسمت این بود که واسه اولین بار با هم دیگه بریم. یه دنیا ممنون فرزان جوونم که قبول کردی. رفتیم نشستیم بستنی خوردیم تن کوچولوش با اون چشای مهربونش رو میتونستم بیشتر از همه ی وقتها احساس کنم خوشحال بودم که کنار هم هستیم

بعد ماشین رو برداشتیم و تا آبرسان اومدیم و گلم با دوستش یه سر پاساژ ونک زدن و اومدن و با همدیگه تا راهنمایی رفتیم که از اونجا دوستش رفت. موندیم خودمون. من و عشقم چقدر دلم میخواست دستهاش رو تو دستهام بگیرم. رفتیم داروخونه ای که تو مسیر ائل گلی بود و دو تا مسواک گرفتیم یکی واسه من یکی واسه عشقم.

وارد داروخونه که می شدیم دستهامون مثل اینکه خودشون میدونن چیکار میکنن همدیگر رو گرفتن تو داروخونه هم عزیزم سمت چپم بود و بازوم رو گرفته بود گرمی پر حرارت دستهای ناز و ظریفش رو رو تنم حس میکردم چه احساس شیرینی تو دلم ریخته میشد خیلی دلم میخواد ساعتها کنار هم بشینیم و در سکوت دستهای هم رو بگیریم و به زبان احساس بزاریم دلهامون با همدیگه حرف بزنن

تا اون نزدیکی های پارک خونشون عزیزم رو رسوندم. ساعت 13:40 بود و گلم آروم آروم رفت خونشون. عینکش رو هم که تو خیابون ایستاد زد چقدر ماهتر شده بود... دلم باهاش سر رفت و دنبالش افتاد. ممنون فرزان جووون بخاطر امروز و لحظه هایی که باهام همراه بودی.

گرمی دستهای مهربونت رو با یه دنیا عوض نمیکنم. مواظب سلامتیت باش.

و فدای چشات شم. ممنون که قالب وبلاگم رو عوض کردی و زیباتر شد و آهنگی که برام گذاشتی خیلی قشنگه و آروم بخشه همیشه بودنت منو آروم میکنه  

 

 می خواهم لبهایم لبهایت را در آغوش بگیرد. می گذاری؟

اجازه می دهی کمی... (فقط کمی...!) به آغوشت فکر کنم ؟

دست خودم نیست... وقتی به چشمهایم نگاه میکنی کنترلم را از دست می دهم. نمی توانم در برابر لبخندت مقاومت کنم. می فهمی؟ دوست دارم همان زمان در آغوشت بگیرم... اما...

خب دیوانه ام دیگر... یادت هست یک روز از راه رسیدی و با آن غرور دوست داشتنی ات و قلب مهربانت عاشقم کردی؟ از آن روز دیوانه ات شدم و دوستت داشتم و بیشتر از همه وقتها برای همیشه دوستت دارم

 فرزانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 16:14  توسط حسین   | 

نمايشگاه برق و كامپيوتر

اول هفته و شروع دوباره روزهایی که امیدوارم واسه عزیزم و من روزهای خوب و پر باری باشه و همچنین واسه دیگران دیشب که سرد بود. مقابل پنجره که خوابیده بودم باد سرد زده بود کتفم بدجوری درد می کرد الان هم که خوب نشده کلی درد داره بهر حال جسم خودمو خوب میشناسم. خوب میشه فرزانم هم کلی تاکید که دکتر برم و میرم.

ساعت 10:15 صبح هم عزیزم خبر داد که با داداشش و بابا میرن دکتر بیمارستان شهدا. از قبل شماره گرفته بود. به همدیگه که اس ام اس میدادیم و خبر می گرفتیم گلم گفت کلی شلوغه و هر کی کیه  یکی دو ساعت طول کشیده بود تا نوبتشون برسه... سر ظهری هم که برگشته بود خونه عشقم زنگید و درباره صبح و دکتر و اینا و اینکه نوشته بود اسکن حرف زدیم. خدا رو شکر چیزی نیست و انشالله که زودی خوب میشی منم نگرانتم و کلی دعا میکنم که روز به روز بهتر و بهتر بشی. از دست من هم عزیزم هر کاری براومد بگو که تنها کس من و عشق من هستی و من و تو ما هستیم و هیچ فرقی با هم نداریم

بعد ظهری هم عزیزم که یه دنیا فداش شم اومد و با همدیگه رفتیم نمایشگاه برق و کامپیوتر. ساعت حدود 17 بود که رفتم دنبالش و از کنار پارک خونشون با هم دیگه همراه شدیم و رفتیم. مثل همه ی وقتها خب دیگه زیبایی و مهربونی رو با خودش داشت نمایشگاه هم که چی بگم نه نوآوری داشت نه یه چیز جدید. تکرار نمایشگاه سالهای گذشته بود. خیلی هم خلاصه بود که یه دور زدیم و تموم شد. عزیزم یه چند تا سی دی کارتونی گرفت بعد هم اومدیم بیرون. هوا هم خدا رو شکر هم ابری بود هم باد سرد و ملایمی می اومد. تا آبرسان عزیزم رو رسوندم و رفت خونه مامان بزرگش. ساعت 18:30 شده بود. منم برگشتم خونه و کلی اتاقم رو مرتب کردم و جارو زدم

اینم از یه نمایشگاه دیگه که با هم بودیم و رفتیم. ممنون عزیزم که پیشم بودی و با هم قدم زدیم. همیشه بودنت یه احساس خوبی بهم داده و زندگیم رو پر معنی کرده. مواظب خودت و سلامتیت باش فرزان جووونم

 یه دنیا می خوامت

بر جاده هاي عبور تو جاي صميميت بهار مانده
و عشق هميشه با نام تو به يادم مي آيد....
من از شکوه هزاران خاطره تو را بيشتر مي شناسم .
وقتي سفره احساسم را پهن مي کنم ،
حريص مي شوم بر ديدار تو
و تو را از ميان هزاران دقيقه فرياد مي زنم .
تو را جستجو مي کنم در نامه هاي عاشقانه
و مي سازمت آن طور که مي خواهم .
تو را به آشيانه پاييز مي برم،
در عمق جنگل وحشي احساسم
در کلبه محقر چوبي
که چراغش هميشه با دوستي روشن است .
من واژه هاي مهر نثارت مي کنم
و تو ، باز هم با جادوي لبخند به من اميد مي بخشي
تا باز هم بتوانم بنويسم.....

"دوستـــــــــــــــــت دارم"

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 20:16  توسط حسین   | 

بيش از هر كسي بر اين كره خاكي بر تو عاشقم

سلام عزیز دلم سلام فزان جوووونم


چه هوایی هستش اون بیرون یه باد ملایم سردی هم داره میاد. تابستون امسال شباش زیاد گرم نشد و همش سرده. درسته جمعه بود ولی رفته بودم سر پروژه، تا عصری که برگشتم پیش عزیزم فداش شم که کلی با اس ام اس هاش و یاد کردنهاش و منتظر بودنهاش بهم روحیه داد امروز مثل همه ی وقتها حالا فرزان جوونم هم رفته بود خونه مامان بزرگش اینا که سفره داشتن. فدات شم خسته نباشی کلی هم دلم واسش تنگه. درسته که دیروز همدیگر رو دیدم ولی خب دیگه ثانیه به ثانیه دلتنگش میشم

الان هم تازه از پارک نزدیک خونشون دارم میام آخه عشقم با خونواده اونجا بود منم رفتم پیشش. چراغهای پارک خاموش بود و تاریک. گلم پاهاش سردشون شده بود و همش چشام بهش بود تا اینکه اونا رفتن و منم برگشتم خونه.

یه دنیا ممنون عزیزم که گذاشتی منم بیام پیشت و هر چند با فاصله دیدمت ولی خوشحال بودم که هوا نفسهای تورو داشت و پیشت نفس می کشیدم. واقعا که دنیام با بودن ِ تو معنی پیدا میکنه خوابهای خوبی ببینی  و عمیق و راحت و آسوده بخوابی جوجوی نازم شبت بخیر

 خیلی دوستت داره حسین

بوي برگ هاي لوح عشق ات

مرا تا خنكاي باغ هميشه بهار برد و

سرمست و مغرور

به خط خط واژه هاي مملو از صداقت سپرد

زيباترين بهار عمرم

قلبت را با خود مي كشم

آن را در درون قلبم جاي داده ام

بدان هيچ گاه بي آن نيستم

هر كجا روم هستي

و هر چه كنم مي بيني


بيش از هر كسي بر اين كره خاكي بر تو عاشقم

و بيش از هر چيزي در پهنه آبي آسمان

تو را دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 23:47  توسط حسین   | 

بيش از هر كسي بر اين كره خاكي بر تو عاشقم

سلام عزیز دلم سلام فزان جوووونم


چه هوایی هستش اون بیرون یه باد ملایم سردی هم داره میاد. تابستون امسال شباش زیاد گرم نشد و همش سرده. درسته جمعه بود ولی رفته بودم سر پروژه، تا عصری که برگشتم پیش عزیزم فداش شم که کلی با اس ام اس هاش و یاد کردنهاش و منتظر بودنهاش بهم روحیه داد امروز مثل همه ی وقتها حالا فرزان جوونم هم رفته بود خونه مامان بزرگش اینا که سفره داشتن. فدات شم خسته نباشی کلی هم دلم واسش تنگه. درسته که دیروز همدیگر رو دیدم ولی خب دیگه ثانیه به ثانیه دلتنگش میشم

الان هم تازه از پارک نزدیک خونشون دارم میام آخه عشقم با خونواده اونجا بود منم رفتم پیشش. چراغهای پارک خاموش بود و تاریک. گلم پاهاش سردشون شده بود و همش چشام بهش بود تا اینکه اونا رفتن و منم برگشتم خونه.

یه دنیا ممنون عزیزم که گذاشتی منم بیام پیشت و هر چند با فاصله دیدمت ولی خوشحال بودم که هوا نفسهای تورو داشت و پیشت نفس می کشیدم. واقعا که دنیام با بودن ِ تو معنی پیدا میکنه خوابهای خوبی ببینی  و عمیق و راحت و آسوده بخوابی جوجوی نازم شبت بخیر

 خیلی دوستت داره حسین

بوي برگ هاي لوح عشق ات

مرا تا خنكاي باغ هميشه بهار برد و

سرمست و مغرور

به خط خط واژه هاي مملو از صداقت سپرد

زيباترين بهار عمرم

قلبت را با خود مي كشم

آن را در درون قلبم جاي داده ام

بدان هيچ گاه بي آن نيستم

هر كجا روم هستي

و هر چه كنم مي بيني


بيش از هر كسي بر اين كره خاكي بر تو عاشقم

و بيش از هر چيزي در پهنه آبي آسمان

تو را دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 23:47  توسط حسین   | 

اول مرداد ماه و با هم بودنمون

اولین روز مرداد ماه دومین ماه تابستون هم از راه رسید. صبحی زود از خواب بلند میشم و گوشی موبایل رو بر میدارم. عشقم از من زودتر بلند شده و اس ام اس هم داده

امروز صبحی فرزان جوونم کنکور سراسری داشت. دیروز عصری هم که با هم بودیم و رفتیم باغلار باغی کلی خوش گذشت شبش هم اومدیم نت با هم دیگه حرف زدیم و از عزیزم آدرس حوزه امتحانیش رو که دبیرستان دانش آموز بود تو کوی جلالیه گرفتم و قرار شد که بعد ِ کنکور برم دنبالش. اولش رفتم شرکت بعد از اینکه بلند شدم. عشقم گوشی موبایل هم نبرده بود و بایستی سر وقت یکم زودتر می رفتم که دیر نکنم و اونجا باشم. حدود ساعت 10:30 بود که رفتم حوزه امتحانی گلم رو پیدا کردم.

حتما از سه و نیم ساعتی که قرار بود سر جلسه بشینه خسته شده بود. یه مجله موفقیت هم گرفته بودم که داخل ماشین نشستم خوندم و منتظر شدم. حدود ساعت 11:30 رفتم درست واستادم جلو در دبیرستان که امتحان تموم شه و بیاد. پانزده دقیقه بعدش همه دیگه داشتن در می اومدن و کلی شلوغ بود و چشام همش به در بود که عشقم بیاد.... که یه دفعه دیدم اون چشای خوشگلش با لبخندی که رو لب داشت پیداش شد و اومد. مثل همیشه مهربونی و خوشگلی از سراپاش می بارید رفتیم سوار ماشین شدیم یکم خسته بود صبحی هم که زود بلند شده بود و سه و نیم ساعت سر جلسه نشستن هم خب دیگه آدمو خسته میکنه واسه عشقم یه نوشابه فانتا باز کردم تا با کیکی که سر جلسه بهش داده بودن و نخورده بود بخوره و جون بگیره

با هم دیگه رفتیم دور زدیم و رفتیم طرفهای زعفرانیه و میرداماد، که اونجا هم مغازه های کیف و کفش فروشی و لباس و اینا رفتیم که عزیزم واسه خودش یه کیف ورزشی صورتی رنگ خوشگل گرفت یه جفت کفش ایمو خوشگل هم بود که می خواست بگیره ولی سایز پاش نبود اومدیم برگشتیم و گلم رو تا اون نزدیکی های خونشون کنار پارک رسوندم و رفت که استراحت کنه. ساعت 13 شده بود. منم واستادم تا عزیزم بره خونشون و بعد برگشتم خونه.

یاد سال گذشته همین روز هم بخیر که بعد از ظهری با فرزان جوونم با هم دیگه رفتیم نمایشگاه برق و کامپیوتر. الان هم همین نمایشگاه دایر شده که قرار شده تو اولین فرصت با هم دیگه بریم. همه ی روزهای با هم بودنمون جزو بزرگترین و بهترین و بیادماندنی ترین ِ روزها بوده  همیشه از کنار هم بودن لذت بردیم

فدای چشات شم فرزان جووونم یه دنیا خوشحال شدم که امروز هم پیشت بودم و با هم دیگه ساعتی رو گذروندیم. یه احساس قشنگی تو دلم ریخته میشه و بهم میگه که بیشتر از دیروز دوستت دارم، یه دوست داشتن ِ همیشگی.

الان هم حدود یه ساعت بود که با گلم داشتم پشت تلفن حرف میزدم و کلی با حرفهام سرش رو بردم صداش ناز و خوشگل بود و تو لحنش یه حس قشنگ. ممنون بخاطر همه چی عزیزترینم خوشحالم که کنارم هستی.

و امیدوارم که در کمال آرامش و موفقیت با هم چرخ زندگی رو پیش ببریم و در برابر مشکلات و ناملایمات متحمل تر باشیم و بیشتر به هم تکیه کنیم. من همیشه تو همه ی لحظه هام از بودنت و از نامت و از احساس قشنگت واسه ادامه ی زندگی نیرو گرفتم و میگیرم و همواره خدا رو شکر میکنم که فرشته ای مثل تورو بهم رسونده

 خیلی دوستت دارم

 

دودلم اول خط نام خدا را بنويسم
يا که رندی کنم و اسم تو را بنويسم


همه يک گفتم و دينم همه يکتايی بود
با کدامين قلم امروز دوتا بنويسم


ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است
بخدا خود تو بگو نام که را بنويسم


صاحب قبله و قبله دو عزيزند ولی
خوشتر آنست من از قبله نما بنويسم


آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بيگانه چرا بنويسم


تا به کی زير چنين سقف سياه و سنگين
قصه درد به امّيد دوا بنويسم


قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است
پست باشم که پَی نان و نوا بنويسم


بارها قصد خطر کردم و گفتی ننويس
پس من اين بغض فرو خورده کجا بنويسم


بعد يک عمر ببين دست و دلم می لرزد


که من و تو ،  به هم آميزم و ما بنويسم


من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
ايندو را باز همينطور جدا بنويسم


شعر من با تو پر از شادی و شيرينکاميست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنويسم


با تو از حرکت دستم برکت مي بارد
فرق هم نيست چه نفرين ، چه دعا بنويسم

 
از نگاهت به رويم پنجره ای را بگشای
تا در آن منظره ی روح گشا بنويسم


عشق آن روز که اين لوح و قلم دستم داد


گفت هر شب غزل چَشم ترا بنويسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 17:31  توسط حسین   |